من از دو کار نفرت دارم : یکی درد و دل کردن که کار شبه مردان است و یکی هم از خود دفاع کردن،جوش زدن،که کار مستضعفین است،آدم های سست.شجاع به همدرد نیازمند نیست،از ناله شرم دارد.مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارند.زندگیش از او دفاع می کند،زمان تبرئه اش می کند،پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود.هر چند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند!
اما یک نوع نالیدن هست که چیز دیگری است.ناله ی غم و غصه و گرفتاری و قرض و از دست عقده دارها و "وز وزیست"ها و "زر زریست"ها و دشمنی های این و آن و آزار اینجا و آنجا...نیست.ناله ی ضعف و عجز نیست ناله مرد است.آنچنان که شیر در شب های عظیم کوهستان می نالد،آنچنان که علی در شب های پهناور نخلستان می نالد.این ناله ی غربت است،گریستن در زیر آوار زندگی کردن است.
"دکتر شریعتی"
نوشته شده توسط کرشمه در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:3 موضوع کلمات بزرگان | لینک ثابت
یک انسان می تواند مسلمان شود بی آنکه یک روح مذهبی باشد؛ و می تواند مذهبی باشد بی آنکه مسلمان شود و می تواند مذهبی مسلمان باشد.
نوشته شده توسط کرشمه در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:0 موضوع کلمات بزرگان | لینک ثابت
|
بار دگر پیر ما رخت به خمار برد
|
خرقه بر آتش بسوخت دست به زنار برد | |
|
دین به تزویر خویش کرد سیهرو چنانک
|
بر سر میدان کفر گوی ز کفار برد | |
|
نعرهی رندان شنید راه قلندر گرفت
|
کیش مغان تازه کرد قیمت ابرار برد | |
|
در بر دیندار دیر چست قماری بکرد
|
دین نود ساله را از کف دیندار برد | |
|
درد خرابات خورد ذوق می عشق یافت
|
عشق برو غلبه کرد عقل به یکبار برد | |
|
چون می تحقیق خورد در حرم کبریا
|
پای طبیعت ببست دست به اسرار برد | |
|
در صف عشاق شد پیشهوری پیشه کرد
|
پیشهوری شد چنانک رونق عطار برد |
نوشته شده توسط کرشمه در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 23:17 موضوع شعر | لینک ثابت
افسانه : در شب تیره ، دیوانه ای کاو
دل به رنگی گریزان سپرده
در دره ی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ی گیاهی فسرده
می کند داستانی غم آور
در میان بس آشفته مانده
قصه ی دانه اش هست و دامی
وز همه گفته ناگفته مانده
از دلی رفته دارد پیامی
داستان از خیالی پریشان
ای دل من ، دل من ، دل من
بینوا ، مضطرا ، قابل من
با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سر شکی به رخساره ی غم ؟
آخر ای بینوا دل ! چع دیدی
که ره رستگاری بریدی ؟
مرغ هرزه درایی ، که بر هر
شاخی و شاخساری پریدی
تا بماندی زبون و فتاده ؟
می توانستی ای دل ، رهیدن
گر نخوردی فریب زمانه
آنچه دیدی ، ز خود دیدی و بس
هر دمی یک ره و یک بهانه
تا تو ای مست ! با من ستیزی
تا به سرمستی و غمگساری
با فسانه کنی دوستاری
عالمی دایم از وی گریزد
با تو او را بود سازگاری
مبتلایی نیابد به از تو
افسانه : مبتلایی که ماننده ی او
کس در این راه لغزان ندیده
آه! دیری است کاین قصه گویند
از بر شاخه مرغی پریده
مانده بر جای از او آشیانه
لیک این آشیان ها سراسر
بر کف بادها اندر ایند
رهروان اندر این راه هستند
کاندر این غم ، به غم می سرایند
او یکی نیز از رهروان بود
در بر این خرابه مغازه
وین بلند آسمان و ستاره
سالها با هم افسرده بودید
وز حوادث به دل پاره پاره
او تو را بوسه می زد ، تو او را
عاشق : سال ها با هم افسرده بودیم
سالها همچو واماندگی
لیک موجی که آشفته می رفت
بودش از تو به لب داستانی
می زدت لب ، در آن موج ، لبخند
افسانه : من بر آن موج آشفته دیدم
یکه تازی سراسیمه
عاشق : اما
من سوی گلعذاری رسیدم
در همش گیسوان چون معما
همچنان گردبادی مشوش
افسانه : من در این لحظه ، از راه پنهان
نقش می بستم از او بر آبی
عاشق : آه! من بوسه می دادم از دور
بر رخ او به خوابی چه خوابی
با چه تصویرهای فسونگر
ای افسانه ، فسانه ، فسانه
ای خدنگ تو را من نشانه
ای علاج دل ، ای داروی درد
همره گریه های شبانه
با من سوخته در چه کاری ؟
چیستی ! ای نهان از نظرها
ای نشسته سر رهگذرها
از پسرها همه ناله بر لب
ناله ی تو همه از پدرها
تو که ای ؟ مادرت که ؟ پدر که ؟
چون ز گهواره بیرونم آورد
مادرم ، سرگذشت تو می گفت
بر من از رنگ و روی تو می زد
دیده از جذبه های تو می خفت
می شدم بیهوش و محو و مفتون
رفته رفته که بر ره فتادم
از پی بازی بچگانه
هر زمانی که شب در رسیدی
بر لب چشمه و رودخانه
در نهان ، بانگ تو می شنیدم
ای فسانه ! مگر تو نبودی
آن زمانی که من در صحاری
می دویدم چو دیوانه ، تنها
داشتم زاری و اشکباری
تو مرا اشک ها می ستردی ؟
آن زمانی که من ، مست گشته
زلف ها می فشاندم بر باد
تو نبودی مگر که همآهنگ
می شدی با من زار و ناشاد
می زدی بر زمین آسمان را ؟
در بر گوسفندان ، شبی تار
بودم افتاده من ، زرد و بیمار
تو نبودی مگر آن هیولا
آن سیاه مهیب شرربار
که کشیدم ز بیم تو فریاد ؟
دم ، که لبخنده های بهاران
بود با سبزه ی جویباران
از بر پرتو ماه تابان
در بن صخره ی کوهساران
هر کجا ، بزم و رزمی تو را بود
بلبل بینوا ناله می زد
بر رخ سبزه ، شب ژاله می زد
روی آن ماه ، از گرمی عشق
چون گل نار تبخالع می زد
می نوشتی تو هم سرگذشتی
سرگذشت منی ای فسانه
که پریشانی و غمگساری ؟
یا دل من به تشویش بسته
یا که دو دیده ی اشکباری ؟
یا که شیطان رانده ز هر جای ؟
قلب پر گیر و دار منی تو
که چنین ناشناسی و گمنام ؟
یا سرشت منی ، که نگشتی
در پی رونق و شهرت و نام ؟
یا تو بختی که از من گریزی ؟
هر کس از جانب خود تو را راند
بی خبر که تویی جاودانه
تو که ای ؟ ای ز هر جای رانده
با منت بوده ره ، دوستانه ؟
قطره ی اشکی ایا تو ، یا غم ؟
یاد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه نوبن نشسته
دیده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو دیده رسته
باد سردی دمید از بر کوه
گفت با من که : ای طفل محزون
از چه از خانه ی خود جدایی ؟
چیست گمگشته ی تو در این جا ؟
طفل ! گل کرده با دلربایی
کرگویجی در این دره ی تنگ
چنگ در زلف من زد چو شانه
نرم و آسهته و دوستانه
با من خسته ی بینوا داشت
بازی وشوخی بچگانه
ای فسانه ! تو آن باد سردی ؟
ای بسا خنده ها که زدی تو
بر خوشی و بدی گل من
ای بسا کامدی اشک ریزان
بر من و بر دل و حاصل من
تو ددی ، یا که رویی پریوار ؟
ناشناسا ! که هستی که هر جا
با من بینوا بوده ای تو ؟
هر زمانم کشیده در آغوش
بیهشی من افزوده ای تو ؟
ای فسانه ! بگو ، پاسخم ده
افسانه : بس کن ازپرسش ای سوخته دل
بس که گفتی دلم ساختی خون
باورم شد که از غصه مستی
هر که را غم فزون ، گفته افزون
عاشقا ! تو مرا می شناسی
از دل بی هیاهو نهفته
من یک آواره ی آسمانم
وز زمان و زمین بازمانده
هر چه هستم ، بر عاشقانم
آنچه گویی منم ، و آنچه خواهی
من وجودی کهن کار هستم
خوانده ی بی کسان گرفتار
بچه ها را به من ، مادر پیر
بیم و لرزه دهد ، در شب تار
من یکی قصه ام بی سر و بن
عاشق : تو یکی قصه ای ؟
افسانه : آری ، آری
قصه ی عاشق بیقراری
نا امیدی ، پر از اضطرابی
که به اندوه و شب زنده داری
سال ها در غم و انزوا زیست
قصه ی عاشقی پر ز بیمم
گر مهیبم چو دیو صحاری
ور مرا پیرزن روستایی
غول خواند ز آدم فراری
زاده ی اضطراب جهانم
یک زمان دختری بوده ام من
نازنین دلبری بوده ام من
چشم ها پر ز آشوب کرده
یکه افسونگری بوده ام من
آمدم بر مزاری نشسته
چنگ سازنده ی من به دستی
دست دیگر یکی جام باده
نغمه ای ساز نکرده ، سرمست
شد ز چشم سیاهم ، گشاده
قطره قطره سرشک پر از خون
در همین لحظه ، تاریک می شد
در افق ، صورت ابر خونین
در میان زمین و فلک بود
اختلاط صداهای سنگین
دود از این خیمه می رفت بالا
خواب آمد مرا دیدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست
چنگ پاره شد و جام بشکست
من ز دست دل و دل ز من رست
رفتم و دیگرم تو ندیدی
ای بسا وحشت انگیز شب ها
کز پس ابرها شد پدیدار
قامتی که ندانستی اش کیست
با صدایی حزین و دل آزار
نام من در بن گوش تو گفت
عاشقا ! من همان ناشناسم
آن صدایم که از دل بر اید
صورت مردگان جهانم
یک دمم که چو برقی سر اید
قطره ی گرم چشمی ترم من
چه در آن کوهها داشت می ساخت
دست مردم ، بیالوده در گل ؟
لیک افسوس ! از آن لحظه دیگر
سکنین را نشد هیچ حاصل
سالها طی شدند از پی هم
یک گوزن فراری در آنجا
شاخه ای را ز برگش تهی کرد
گشت پیدا صداهای دیگر
شمل مخروطی خانه ای فرد
کله ی چند بز در چراگاه
بعد از آن ، مرد چوپان پیری
اندر آن تنگنا جست خانه
قصه ای گشت پیدا ، که در آن
بود گم هر سراغ و نشانه
کرد از من درین راه معنی
کی ولی با خبر بود از این راز
که بر آن جغد هم خواند غمنک ؟
ریخت آن خانه ی شوق از هم
چون نه جز نقش آن ماند بر خک
هر چه ، بگریست ، جز چشم شیطان
عاشق : ای فسانه ! خسانند آنان
که فروبسته ره را به گلزار
خس ، به صد سال طوفان ننالد
گل ، ز یک تندباد است بیمار
تو مپوشان سخن ها که داری
تو بگو با زبان دل خود
هیچکس گوی نپسندد آن را
می توان حیله ها راند در کار
عیب باشد ولی نکته دان را
نکته پوشی پی حرف مردم
این ، زبان دل افسردگان است
نه زبان پی نام خیزان
گوی در دل نگیرد کسش هیچ
ما که در این جانیم سوزان
حرف خود را بگیریم دنبال
کی در آن کلبه های دگر بود ؟
افسانه : هیچکس جز من ، ای عاشق مست
دیدی آن شور و بنشییدی آن بانگ
از بن بام هایی که بشکست
روی دیوارهایی که ماندند
در یکی کلبه ی خرد چوبین
طرف ویرانه ای ، یاد داری ؟
که یکی پیرزن روستایی
پنبه می رشت و می کرد زاری
خامشی بود و تاریکی شب
باد سرد از برون نعره می زد
آتش اندر دل کلبه می سوخت
دختری ناگه از در درآمد
که همی گفت و بر سر همی کوفت
ای دل من ، دل من ، دل من
آه از قلب خسته بر آورد
در بر ما درافتاد و شد سرد
این چنین دختر بیدلی را
هیچ دانی چهزار و زبون کرد ؟
عشق فانی کننده ، منم عشق
حاصل زندگانی منم ، من
روشنی جهانی منم ، من
من ، فسانه ، دل عاشقانم
گر بود جسم و جانی ، منم ، من
من گل عشقم و زاده ی اشک
یاد می آوری آن خرابه
آن شب و جنگل آلیو را
که تو از کهنه ها می شمردی
می زدی بوسه خوبان نو را ؟
زان زمان ها مرا دوست بودی
عاشق : آن زمان ها که از آن به ره ماند
همچنان کز سواری غباری ...ـ
افسانه : تند خیزی که ، ره شد پس از او
جای خالی نمای سواری
طعمه ی این بیابان موحش
عاشق : لیک در خنده اش ، آن نگارین
مست می خواند و سرمست می رفت
تا شناسد حریفش به مستی
جام هر جای بر دست می رفت
چه شبی ! ماه خندان ، چمن نرم
افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم
سینه ی آسمان باز و روشن
شد ز ره کاروان طربنک
جرسش را به جا ماند شیون
آتشش را اجاقی که شد سرد
عاشق : کوهها راست استاده بودند
دره ها همچو دزدان خمیده
افسانه : آری ای عاشق ! افتاده بودند
دل ز کف دادگان ، وارمیده
داستانیم از آنجاست در یاد
هر کجا فتنه بود و شب و کین
مردمی ، مردمی کرده نابود
بر سر کوه های کباچین
نقطه ای سوخت در پیکر دود
طفل بیتابی آمد به دنیا
تا به هم یار و دمساز باشیم
نکته ها آمد از قصه کوتاه
اندر آن گوشه ، چوپان زنی ، زود
ناف از شیرخواری ببرید
عاشق : آه
چه زمانی ، چه دلکش زمانی
قصه ی شادمان دلی بود
باز آمد سوی خانه ی دل
افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش
آشنایی به ویرانه ی دل
عاشق : آری افسانه ! یک جغد غمنک
هر دم امشب ، از آنان که بودند
یاد می آورد جغد باطل
ایستاده است ، استاده گویی
آن نگارین به ویران ناتل
دست بر دست و با چشم نمنک
افسانه : آمده از مزار مقدس
عاشقا ! راه درمان بجوید
عاشق : آمده با زبانی که دارد
قصه ی رفتگان را بگوید
زندگان را بیابد در این غم
افسانه : آمده تا به دست آورد باز
عاشق ! آن را که بر جا نهاده است
لیک چو سود ، کاندر بیابان
هول را باز دندان گشاده است
باید این جام گردد شکسته
به که ای نقشبند فسونکار
نقش دیگر بر آری که شاید
اندر این پرده ، در نقشبندی
بیش از این نز غمت غم فزاید
جلوه گیرد سپید ، از سیاهی
آنچه بگذشت چون چشمه ی نوش
بود روزی بدانگونه کامروز
نکته اینست ، دریاب فرصت
گنج در خانه ، دل رنج اندوز
از چه ؟ ایا چمن دلربا نیست ؟
آن زمانی که امرود وحشی
سایه افکنده آرام بر سنگ
ککلی ها در آن جنگل دور
می سرایند با هم همآهنگ
گه یکی زان میان است خوانا
شکوه ها را بنه ، خیز و بنگر
که چگونه زمستان سر آمد
جنگل و کوه در رستخیز است
عالم از تیره رویی در آمد
چهره بگشاد و چون برق خندید
توده ی برف از هم شکافید
قله ی کوه شد یکسر ابلق
مرد چوپان در آمد ز دخمه
خنده زد شادمان و موفق
که دگر وقت سبزه چرانی است
عاشقا ! خیز کامد بهاران
چشمه ی کوچک از کوه جوشید
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تیره چو توفان خروشید
دشت از گل شده هفت رنگه
آن پرده پی لانه سازی
بر سر شاخه ها می سراید
خار و خاشک دارد به منقار
شاخه ی سبز هر لحظه زاید
بچگانی همه خرد و زیبا
عاشق : در سریها به راه ورازون
گرگ ، دزدیده سر می نماید
افسانه : عاشق! اینها چه حرفی است ؟ کنون
گرگ کاو دیری آنجا نپاید
از بهار است آنگونه رقصان
آفتاب طلایی بتابید
بر سر ژاله ی صبحگاهی
ژاله ها دانه دانه درخشند
همچو الماس و در آب ، ماهی
بر سر موج ها زد معلق
تو هم ای بینوا ! شاد بخرام
که ز هر سو نشاط بهار است
که به هر جا زمانه به رقص است
تا به کی دیده ات اشکبار است ؟
بوسه ای زن که دوران رونده است
دور گردان گذشته ز خاطر
روی دامان این کوه ، بنگر
بره های سفید و سیه را
نغمه ی زنگ ها را ، که یکسر
چون دل عاشق ، آوازه خوان اند
بر سر سبزه ی بیشل اینک
نازنینی است خندان نشسته
از همه رنگ ، گل های کوچک
گرد آورده و دسته بسته
تا کند هدیه ی عشقبازان
همتی کن که دزدیده ، او را
هر دمی جانب تو نگاهی است
عاشقا ! گر سیه دوست داری
اینک او را دو چشم سیاهی است
که ز غوغای دل قصه گوی است
عاشق : رو ، فسانه ! که اینها فریب است
دل ز وصل و خوشی بی نصیب است
دیدن و سوزش و شادمانی
چه خیالی و وهمی عجیب است
بیخبر شاد و بینا فسرده است
خنده ای ناشکفت از گل من
که ز باران زهری نشد تر
من به بازار کالافروشان
داده ام هر چه را ، در برابر
شادی روز گمگشته ای را
ای دریغا ! دریغا ! دریغا
که همه فصل ها هست تیره
از گشته چو یاد آورم من
چشم بیند ، ولی خیره خیره
پر ز حیرانی و ناگواری
ناشناسی دلم برد و گم شد
من پی دل کنون بی قرارم
لیکن از مستی باده ی دوش
می روم سرگران و خمارم
جرعه ای بایدم تا رهم من
افسانه : که ز نو قطره ای چند ریزی ؟
بینوا عاشقا
عاشق : گر نریزم
دل چگونه تواند رهیدن ؟
چون توانم که دلشاد خیزم
بنگرم بر بساط بهاران
افسانه : حالیا تو بیا و رها کن
اول و آخر زندگانی
وز گذشته میاور دگر یاد
که بدین ها نیرزد جهانی
که زبون دل خودشوی تو
عاشق : لیک افسوس ! چون مارم این درد
می گزد بند هر بند جان را
پیچم از درد بر خود چو ماران
تنگ کرده به ان استخوان را
چون فریبم در این حال کان هست ؟
قلب من نامه ی آسمان هاست
مدفن آرزوها و جان هاست
ظاهرش خنده های زمانه
باطن آن سرشک نهان هاست
چون رها دارمش؟ چون گریزم ؟
همرها ! باز آمد سیاهی
می برندم به خواهی نخواهی
می درخشد ستاره بدانسان
که یکی شعله رو در تباهی
می کشد باد ، محکم غریوی
زیر آن تپه ها که نهان است
حالیا روبه آوازه خوان است
کوه و جنگل بدان ماند اینجا
که نمایشگه روبهان است
هر پرنده به یک شاخه در خواب
افسانه : هر پرنده به کنجی فسرده
شب دل عاشقی مست خورده
عاشق : خسته این خکدان ، ای فسانه
چشم ها بسته ، خوابش ببرده
با خیال دگر رفته از خوش
بگذر از من ، رها کن دلم را
که بسی خواب آشفته دیده است
عاشق و عشق و معشوق و عالم
آنچه دیده ، همه خفته دیده است
عاشقم ، خفته ام ، غافلم من
گل ، به جامه درون پر ز ناز است
بلبل شیفته چاره ساز است
رخ نتابیده ، نکام پژمرد
بازگو ! این چه غوغا ، چه راز است ؟
یک دم و این همه کشمکش ها
واگذار ای فسانه ! که پرسم
زین ستاره هزاران حکایت
که : چگونه شکفت آن گل سرخ ؟
چه شد ؟ کنون چه دارد شکایت ؟
وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
آنچه من دیده ام خواب بوده
نقش یا بر رخ آب بوده
عشق ، هذیان بیماری ای بود
یا خمار میی ناب بود
همرها ! این چه هنگامه ای بود ؟
بر سر ساحل خلوتی ، ما
می دویدیم و خوشحال بودیم
با نفس های صبحی طربنک
نغمه های طرب می سرودیم
نه غم روزگار جدایی
کوچ می کرد با ما قبیله
ما ، شماله به کف ، در بر هم
کوه ها ، پهلوانان خودسر
سر برافراشته روی در هم
گله ی ما ، همه رفته از پیش
تا دم صبح می سوخت آتش
باد ، فرسوده ، می رفت و می خواند
مثل اینکه ، در آن دره ی تنگ
عده ای رفته ، یک عده می ماند
زیر دیوار از سرو و شمشاد
آه ، افسانه ! در من بهشتی است
همچو ویرانه ای در بر من
آبش از چشمه ی چشم غمنک
خکش ، از مشت خکستر من
تا نبینی به صورت خموشم
من بسی دیده ام صبح روشن
گل به لبخند و جنگل سترده
بس شبان اندر او ماه غمگین
کاروان را جرس ها فسرده
پای من خسته ، اندر بیابان
دیده ام روی بیمار نکان
با چراغی که خاموش می شد
چون یکی داغ دل دیده محراب
ناله ای را نهان گوش می شد
شکل دیوار ، سنگین و خاموش
درههم فتاد دندانه ی کوه
سیل برداشت ناگاه فریاد
فاخته کرد گم آشیانه
ماند توکا به ویرانه آباد
رفت از یادش اندیشه ی جفت
که تواند مرا دوست دارد
وندر آن بهره ی خود نجوید ؟
هرکس از بهر خود در تکاپوست
کس نچیند گلی که نبوید
عشق بی حظ و حاصل خیالی ست
آنکه پشمینه پوشید دیری
نغمه ها زد همه جاودانه
عاشق زندگانی خود بود
بی خبر ، در لباس فسانه
خویشتن را فریبی همی داد
خنده زد عقل زیرک بر این حرف
کز پی این جهان هم جهانی ست
آدمی ، زاده ی خک ناچیز
بسته ی عشق های نهانی ست
عشوه ی زندگانی است این حرف
بار رنجی به سربار صد رنج
خواهی ار نکته ای بشنوی راست
محو شد جسم رنجور زاری
ماند از او زبانی که گویاست
تا دهد شرح عشق دگرسان
حافظا ! این چهکید و دروغیست
کز زبان می و جام و ساقی ست ؟
نالی ار تا ابد ، باورم نیست
که بر آن عشق بازی که باقی ست
من بر آن عاشقم که رونده است
در شگفتم ! من و تو که هستیم ؟
وز کدامین خم کهنه مستیم ؟
ای بسا قید ها که شکستیم
باز از قید وهمی نرستیم
بی خبر خنده زن ، بیهده نال
ای فسانه ! رها کن در اشکم
کاتشی شعله زد جان من سوخت
گریه را اختیاری نمانده ست
من چه سازم ؟ جز اینم نیامخوت
هرزه گردی دل ، نغمه ی روح
افسانه : عاشق ! اینها سخن های تو بود ؟
حرف بسیارها می توان زد
می توان چون یکی تکه ی دود
نقش تردید در آسمان زد
می توان چون شبی ماند خاموش
می توان چون غلامان ، به طاعت
شنوا بود و فرمانبر ، اما
عشق هر لحظه پرواز جوید
عقل هر روز بیند معما
و آدمیزاده در این کشکش
لیک یک نکته هست و نه جز این
ما شریک همیم اندر این کار
صد اگر نقش از دل براید
سایه آنگونه افتد به دیوار
که ببینند و جویند مردم
خیزد اینک در این ره ، که ما را
خبر از رفتگان نیست در دست
شادی آورده ، با هم توانیم
نقش دیگر براین داستان بست
زشت و زیبا ، نشانی که از ماست
تو مرا خواهی و من تو را نیز
این چه کبر و چه شوخی و نازی ست ؟
به دوپا رانی ، از دست خوانی
با من ایا تو را قصد بازی است ؟
تو مرا سر به سر می گذاری ؟
ای گل نوشکفته ! اگر چند
زود گشتی زبون و فسرده
از وفور جوانی چنینی
هر چه کان زنده تر ، زود مرده
با چنین زنده من کار دارم
می زدم من در این کهنه گیتی
بر دل زندگان دائما دست
در از این باغ کنون گشادند
که در از خارزاران بسی بست
شد بهار تو با تو پدیدار
نوگل من ! گلی ، گرچه پنهان
در بن شاخه ی خارزاری
عاشق تو ، تو را بازیابد
سازد از عشق تو بی قراری
هر پرنده ، تو را آشنا نیست
بلبل بینوا زی تو اید
عاشق مبتلا زی تو اید
طینت تو همه ماجرایی ست
طالب ماجرا زی تو اید
تو ، تسلیده ، عاشقانی
عاشق : ای فسانه ! مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند
زاده ی کوهم ، آورده ی ابر
به که بر سبزه ام واگذارند
با بهاری که هستم در آغوش
کس نخواهم زند بر دلم دست
که دلم آشیان دلی هست
زاشیانم اگر حاصلی نیست
من بر آنم کز آن حاصلی هست
به فریب و خیالی منم خوش
افسانه : عاشق ! از هر فریبنده کان هست
یک فریب دلاویزتر ، من
کهنه خواهد شدن آن چه خیزد
یک دروغ کهن خیزتر ، من
رانده ی عاقلان ، خوانده ی تو
کرده در خلوت کوه منزل
عاشق : همچو من
افسانه : چون تو از درد خاموش
بگذرانم ز چشم آنچه بینم
عاشق : تا بیابی دلی را همه جوش
افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست
عاشقا ! با همه این سخن ها
به محک آمدت تکه ی زر
چه خوشی ؟ چه زیانی ، چه مقصود ؟
گردد این شاخه یک روز بی بر
لیک سیراب از این چوی کنون
یک حقیقت فقط هست بر جا
آنچنانی که بایست ، بودن
یک فریب است ره جسته هر جا
چشم ها بسته ، پابست بودن
ماچنانیم لیکن ، که هستیم
عاشق : آه افسانه ! حرفی است این راست
گر فریبی ز ما خاست ، ماییم
روزگاری اگر فرصتی ماند
بیش از این با هم اندر صفاییم
همدل و همزبان و همآهنگ
تو دروغی ، دروغی دلاویز
تو غمی ، یک غم سخت زیبا
بی بها مانده عشق و دل من
می سپارم به تو ، عشق و دل را
که تو خود را به من واگذاری
ای دروغ ! ای غم ! ای نیک و بد ، تو
چه کست گفت از این جای برخیز ؟
چه کست گفت زین ره به یکسو
همچو گل بر سر شاخه آویز
همچو مهتاب در صحنه ی باغ
ای دل عاشقان ! ای فسانه
ای زده نقش ها بر زمانه
ای که از چنگ خود باز کردی
نغمه هیا همه جاودانه
بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را
در پس ابرهایم نهان دار
تا صدای مرا جز فرشته
نشنوند ایچ در آسمان ها
کس نخواند ز من این نوشته
جز به دل عاشق بی قراری
اشک من ریز بر گونه ی او
ناله ام در دل وی بیکن
روح گمنامم آنجا فرود آر
که بر اید از آنجای شیون
آتش آشفته خیزد ز دل ها
هان ! به پیش ای از این دره ی تنگ
که بهین خوابگاه شبان هاست
که کسی را نه راهی بر آن است
تا در اینجا که هر چیز تنهاست
بسراییم دلتنگ با هم
نوشته شده توسط کرشمه در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 8:56 موضوع شعر | لینک ثابت
|
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
|
هلال عید به دور قدح اشارت کرد | |
|
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
|
که خاک میکده عشق را زیارت کرد | |
|
مقام اصلی ما گوشه خرابات است
|
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد | |
|
بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل
|
بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد | |
|
نماز در خم آن ابروان محرابی
|
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد | |
|
فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز
|
نظر به دردکشان از سر حقارت کرد | |
|
به روی یار نظر کن ز دیده منت دار
|
که کار دیده نظر از سر بصارت کرد | |
|
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
|
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد |
نوشته شده توسط کرشمه در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 8:31 موضوع شعر | لینک ثابت
نیما یوشیج بنیانگذار شعر فارسی در پاییز سال 1274 خورشیدی در یوش روستایی در ناحیه نور مازندران زاده شد
در همین روستا به گفته خودش خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده به ضرب ترکه و بوته های گزنه آموخت بعد ها که به شهر آمد به مدرسه سن لویی فرستاده شد و به تشویق نظام وفا به سرودن شعر پرداخت آشنایی با زبان فرانسه و بهره مندی از ذهنی خلاق و جستجوگر در شعر راه تازه ای پیش پای وی گشود و نو گرایی و نو زایی در شعر پارسی سرانجام با کوششهای وی به برگ و بار نشست در سال 1300 منظومه ای به نام قصه رنگ پریده انتشار داد در همین سال نخستین سروده هایش را در روزنامه قرن بیستم به سر دبیری میرزاده عشقی و در پاییز سال 1301 شعر ای شب را در روزنامه هفتگی نو بهار منتشر کرد
نیما از سال 1317 تا 1320 در شمار هیات تحریریه مجله موسیقی بود و اشعار خود را در آن انتشار می داد در همین سالها موج مخالفتهای هواداران شیوه دیرینه در شعر با وی بالا گرفت اما هر چه زمان می گذشت شیوه کار وی که بر پایه نیازهای زمانه رو به بلندگی و رویایی داشت اندک اندک راه خود را می گشود و پیش می رفت تا به امروز که هر برگزیده ای از سروده های شاعران معاصر به شایستگی با یاد و نام و سرود های وی آغاز می شود
نیما در سال 1338 دیده از جهان فرو بست
ای شب
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،نه توراست هیچ پایان
چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه ؟
دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
سرمایه ی درد و دشمن بخت
این قصه که می کنی تو با من
زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
بشکست دلم ز بی قراری
کوتاه کن این فسانه ،باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
آنجا که بکوفت باد بر در
و آنجا که بریخت آب مواج
تابید بر او مه منور
ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
بودست رخی ز غم مکدر
بودست بسی سر پر امید
یاری که گرفته یار در بر
کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
کز دیده ی عالمی نهان است ؟
عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
در سیر تو طاقتم بفرسود
زین منظره چیست عاقبت سود ؟
تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
یا شدمن جان من شدستی ؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد
نوشته شده توسط کرشمه در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 8:40 موضوع شعر | لینک ثابت
|
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
|
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد | |
|
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
|
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد | |
|
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
|
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد | |
|
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
|
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد | |
|
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
|
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد | |
|
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند
|
کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد | |
|
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
|
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد | |
|
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
|
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد | |
|
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
|
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد |
نوشته شده توسط کرشمه در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 1:44 موضوع شعر | لینک ثابت
|
امروز در فراق تو دیگر به شام شد
|
ای دیده پاس دار که خفتن حرام شد | |
|
بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند
|
کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد | |
|
افسوس خلق میشنوم در قفای خویش
|
کاین پخته بین که در سر سودای خام شد | |
|
تنها نه من به دانه خالت مقیدم
|
این دانه هر که دید گرفتار دام شد | |
|
گفتم یکی به گوشه چشمت نظر کنم
|
چشمم دور بماند و زیادت مقام شد | |
|
ای دل نگفتمت که عنان نظر بتاب
|
اکنونت افکند که ز دستت لگام شد | |
|
نامم به عاشقی شد و گویند توبه کن
|
توبت کنون چه فایده دارد که نام شد | |
|
از من به عشق روی تو میزاید این سخن |
طوطی شکر شکست که شیرین کلام شد | |
|
ابنای روزگار غلامان به زر خرند
|
سعدی تو را به طوع و ارادت غلام شد | |
|
آن مدعی که دست ندادی ببند کس
|
این بار در کمند تو افتاد و رام شد | |
|
شرح غمت به وصف نخواهد شدن تمام
روز های پر دردی را سپری می کنیم |
جهدم به آخر آمد و دفتر تمام شد |
نوشته شده توسط کرشمه در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 10:31 موضوع شعر | لینک ثابت
از کوچه رندان
درباره زندگی و اندیشه حافظ
نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب
کتابی است خواندنی به قلمی شگرف و وزین در شرح روزگار و احول حافظِ قرآنی جوان که در گذر از کوچه باغ های شیراز راه به کوچه ی رندان می برد و آنی می شود که از حوالی سالهای 720 هجری قمری – سال تولد – و 792 هجری قمری – سال مرگ – تا به امروز شعر و زبان و غزل فارسی بی نام او در یاد و خاطر هیچکس نمی تواند صورت بندد.
بخش هایی از کتاب را با هم بخوانیم : « ... در این کوچه رندان ، که میان مسجد و میخانه راهی است – که می تواند این حافظ شهر را باز شناسد ؟ که می تواند از کوچه بسلامت بگذرد و بی ملامت ؟ از این کوچه مرموز که همه چیز آن با آنچه نزد آدم های عادی هست تفاوت دارد. آدمهای آن نه به دنیا سر فرود می آورند نه به آخرت. نه مال و جاه می جویند نه کام و آسایش. نه تسلیم ننگ و نام می شوند نه پایبند دین و دانش. اما راستی این حرفها چیست ؟ کدام دوستدار حافظ هست که او را چنین بی پرده وصف کند ، دور از عنوان هایی که پندار ساده دلان به او می بندند ؟ بسیارند کسانی که حافظ برای آنها لسان الغیب است و شاعر آسمانی . اما یک رند هم می تواند همه اینها باشد و گه گاه چیزی بالاتر . رند کیست ؟ آنکه به هیچ چیز سر فرود نمی آورد ، از هیچ چیز نمی ترسد و زیر این چرخ کبود ، ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است . نه خود را می بیند و نه به رد و قبول غیر نظر دارد. اندر دو جهان کرا بود زهرة این ؟ در دنیایی که همه چیز به میزان پول سنجیده می شود ، در دنیایی که نام آوران عصر برای صید زر و سیم نه پروای نام دارند نه اندیشه جان ، فراغتی و کتابی و گوشة چمنی ، برای که کفایت می کند ؟ برای یک رند. برای یک آزاد اندیش بیخیال که این همه غوغای خود پرستی که در جهان هست برای وی جز یک فریاد پوچ نیست. در دنیایی که زاهد و واعظ شحنه شناس می خواهند حق را به سجودی و نبی را به درودی فریب دهند که می تواند مسجد و صومعه را خراب کند ، خلق را و قضاوتشان را نادیده گیرد ، در کار خدا و خلق از چون و چرا دم زند ، بجز یک رند ؟ درست است که حافظ هنوز این بیرنگی رندانه را همه جا ندارد ، درست است که او نیز گه گاه یک آدم عادی است ، از دیگران تقاضا دارد و ملاحظه ، آنچه دگران می پسندند می پسندد و آنچه دیگران رد می کنند رد می کند ، اما آخر که می تواند دایم در این کوچه رندان بنیشیند و هرگز با دیگران برخورد نکند ؟ هرچه هست حافظ نیز از وحشت و تنهایی این کوچه دلش می گیرد و بیرون می آید به دنیای عادی ، دنیای شیخ ابواسحاق ها و حاجی قوام ها . » بخش مسجد و میخانه ص 41
« ... که می گوید که حافظ هم مثل گوته ، شاعر آلمانی است ، به آنچه دوروبرش می گذرد کار ندارد و جز به خود نمی اندیشد و به احوال خود ؟ بر عکس طنز های کنایه آمیز حافظ دستگاه محتسب را می لرزاند و بسختی تکان می دهد . نه فقط شراب را برغم او موضوع عمدة غزل خویش می سازد بلکه فکر و اندیشه را هم – در آن سوی حدود سانسور که محتسب برایش مقرر داشته است – می کشاند به قلمرو فلسفه ، به قلمرو چون و چرا . اگر محتسب کتابهای « محرمه الانتفاع » را به آب فرو می شوید وی در کوچه رندان که هست یک کتابخانه را درون بیتی یا غزلی می گنجاند و بر سر زبانها می اندازد . نه آیا گه گاه در یک بیت یا یک غزل او حاصل تمام چون و چراهایی هست که آزاد اندیشان را هم نزد متشرعه منفور می دارد هم نزد واعظ و محتسب ؟ خم و سبویی را که محتسب می شکند ، رندان باز می سازند و این بار ، در آن شرابی می ریزند که دیگر ریختنی نیست : شعر و غزل . وقتی شاه شجاع ، پسر محتسب نیز در این کوچه رندان منزل می گیرد پیداست که محتسب دیگر مغلوب است و مقهور .» بخش رند و محتسب ص 53 و 54
« ... در مورد الفاظی چون جام و می و معشوق و خرابات که در سخنان عرفانی حافظ هست بدون شک توجه به این نکته نیز که پیش از وی در کلام ابن فارض و شبستری هم اینگونه لفظها از تنگنای قلمرو جهان حسی به آن سوی دنیای غیر حسی راه یافته اند دیگر در این باب جای شک باقی نمی گذارد که این گونه الفاظ را آنجا که معنی حسی در آنها انسان را خرسند نمی کند باید به معنای ماوراء حسی حمل کرد. این امر که کلام گوینده را فقط وقتی می توان بر معنی رمزی تأویل که مفهوم ظاهری و حسی آن کافی بنظر نیاید در ادراک مفهوم این رمزها البته شرط مهم است و در مورد کلام حافظ نیز بدون تردید تصور وجود رمز و استعاره فقط وقتی جایز است که سخن وی را با آنچه مفهوم حسی و مادی آن اقتضا دارد نتوان تفسیر کرد. بخش رویا و جام ص 93
نوشته شده توسط کرشمه در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 13:33 موضوع کلمات بزرگان | لینک ثابت
زيباترين روح پرستنده امام سجاد
"زيباترين روح پرستنده"، ترجمه، "زين العابدين" است. نشان مي دهد كه اصطلاحات، كلمات و حتي صفاتي كه ما براي بيان مفاهيم، معاني، عقايد و حتي شخصيت هاي بزرگ مذهبمان به كار مي بريم، در تلقي امروز به گونه اي است و در تلقي نخستين اش به گونه اي ديگر. زيرا ما گاه صفات و اسامي و يا مناقبي را كه در كتب قديم و اصليمان وجود ندارد، بنا به سليقه ي فعلي خودمان، براي پيشوايانمان به كار مي بريم و اين امر حاكي از آن است كه بينش امروز ما تا چه حد با بينش نخستين تشيع و اسلام اختلاف دارد. صفات و اسامي و اصطلاحاتي هستند كه اصيل اند، و از صدر اسلام وجود دارند، و ما هم آنها را به كار مي بريم، اما نوع تلقي ما و مفهومي كه از آنها احساس مي كنيم، كاملاً با آنچه كه اول بوده، فرق دارد. اين اصطلاح "زين العابدين" را به طور معمول كه به كار مي بريم، هيچ احساسي از آن نداريم، هيچ فضيلتي و هيچ صفت مشخصي در اين كلمه و در اين لقب احساس نمي كنيم، در صورتي كه اگر در محتواي دقيق و لطيف اين معني تجديد نظر كنيم و با يك نگاه تازه بدان بنگريم، مي بينيم كه چه صفت عالي و زيبايي است: "زيباترين روح پرستنده" ،"زيور و زينت پرستندگان".
نيز ما هميشه فضيلت ها، ارزش ها، و عظمت هاي رهبرانمان را، پيشوايان بزرگ اسلامي مان را، با ارزش هاي ديني و قومي فرهنگ بشري و نظام هاي طبقاتي مي سنجيم، و خيال مي كنيم كه اگر با همان ملاك ها و صفات و ارزش هاي عالي اي كه بزرگان قومي و تاريخي و قهرمانان خودمان را تجليل و تعظيم و توصيف مي كرديم و مي كنيم ائمه راهم توصيف كنيم، آنها را خيلي تجليل كرده ايم. در صورتي كه اساساً دستگاه ارزش هاي اسلامي، با سيستم ارزش هاي قومي و ملي و فرهنگي كاملاً متفاوت است. مثلاً ما خيال مي كنيم، كه اگر بگوييم پيغمبر اسلام سايه نداشته است، صفت بزرگي را از پيغمبر عنوان كرده ايم، در صورتي كه ارزش هاي پيغمبر اسلام در زبان كسي كه كه بهتر از هر كس ديگر مي تواند از او سخن بگويد [امام جعفر صادق(ع)] اين است: كان رسول الله يجلس جلوس العبد و ياكل اكل العبد و يعلم انه العبد
"رسول خدا نشست و برخاست مي كرد، مثل نشست و برخاست يك بنده، غذا مي خورد، مثل غذا خوردن يك بنده، و اصلاً مي دانست كه يك بنده است".
اين بزرگترين تجليل از مقام بزرگترين موجودي است كه در عالم هست، با بينش و با ملاك هاي ارزشي خاصي كه در فرهنگ اسلامي است براي امام و رهبر. صفات گوناگوني را مي شود براي يك رهبر به كار برد: از قهرمانيش، از نبوغش، از شخصيتش، و از خصوصياتش، چنانكه مداحان بزرگ، شاعران بزرگ و نويسندگان بزرگ براي بزرگان به كار مي برند. در تاريخ بشري همواره عادت و سابقه ي ذهني داشتيم كه يك رهبر، يك پيشوا، جبار باشد، متكبر باشد، مستبد باشد. در عوض در اين سيستم، در اين فرهنگ، در اين ايمان، امام، جبار نيست، بلكه سجاد است. اين صفت به عنوان بزرگترين و نمايان ترين كاراكتر رهبر ما عنوان مي شود و صفت شاخص او است، صفتي كه او را از همه رهبران ديگر در تاريخ بشر، ممتاز مي كند، صفتي كه با آن، برجستگي و برتري و فضيلت خودش را بر همه پيشوايان ديگر تاريخ انسان نشان مي دهد: "زيباترين روح پرستنده" امام نه جبار، سجاد، اينها معاني اي است كه من از متن صفات و القاب و اسامي امام گرفتم.
"الكسيس كارل" فيزيولوژيست بزرگي است كه برنده جايزه نوبل و مظهر بينش علمي در علوم طبيعي(1) است، و يكي از بزرگترين شخصيت هايي است كه نماينده ي يك گرايش خاص در علوم معاصر است اين مرد با اين بينش، وقتي از نيايش سخن مي گويد، كه مظهر يك احساس و اشراق است و عالي ترين تجلي روح و معنويت انسان، (كه در بينش جديد هميشه از علوم جدا بوده است) براي ما خيلي جالب است. به خصوص كه او نويسنده ي فيلسوف و روحاني نيست و در مقام يك فيزيولوژيست، انسان شناس و متخصص علوم گوناگون طبيعي درباره انسان و هم چنين برنده جايزه نوبل در پيوند رگ هاست. وي براساس مطالعات و تجربيات مستقيمي كه روي بيمارانش، از گروه ها و تيپ هاي مختلف داشته تا جايي مي رسد كه اين حكم را به عنوان يك حكم علمي (نه به عنوان تبليغ ديني) صادر مي كند كه: "نيايش همچون دم زدن و خوردن و آشاميدن، از نيازهاي ژرفي است كه از عمق سرشت و فطرت طبيعي انسان سر مي زند؛ خوردن، نمو كردن، تكثير نسل و نيايش، چهار بُعد اساسي روح انسان هستند. " و به جايي مي رسد كه مي گويد: "هيچ ملتي در تاريخ و هيچ تمدني درگذشته به زوال قطعي فرو نرفت، مگر آنكه پيش از آن سنت نيايش در ميان آن قوم ضعيف شده بود." نيايش، نه هم چون تخدير آرامش بخش است، بلكه آرامشي كه مي بخشد زائيده اشباع تشنگي و نياز و اضطراب روح آدمي و پاسخ گفتن به كمبودهايي است كه در عمق فطرت آدمي است. اين است كه نيايش برخلاف تخدير كه به ضعف و مرگ منتهي مي شود، نيروزا، نشاط انگيز و عامل شكفتگي احساس ها، عاطفه ها و استعدادهاي مرموز درون روح آدمي است. (كارل) بعد مي گويد: "هيچ دري را نيايش نمي زند، مگر اينكه به رويش گشوده مي شود." و نيايش، بلندترين قله ي تعبير را در شب ظلماني عقل، در پرواز عشق، مي يابد، آنگاه كه كُمِيت عقيل مي لنگد." اول كتاب نيايش (الكسيس كارل) با اين جمله شروع مي شود كه: " ارزش عقل در نظر ما غربي ها به مراتب بالاتر از آستانه ي عشق است" و در پايان، كتاب را با اين جمله ختم مي كند كه: " اي كاش انسان، امروز هم چنانكه زيبائي دانش را مي فهمد، زيبائي خدا را نيز بشناسد و به سخن پاسكال هم چنان گوش بدهد، كه به سخن دكارت."
نيايش، در تاريخ شيعه مي تواند به عنوان مكتب امام سجاد نامگذاري شود. اساساً در طول تاريخ و در همه اديان، نيايش، دعا و و عبادت بر دو پايه قرار دارد. يعني تجلي دو نياز و دو احساس در روح آدمي است. يكي فقر، به معناي احتياج، به معناي نياز كه انسان تشنه و عطشناك كه احساس كمبود دارد، هم چنانكه براي رفع نيازهاي ديگرش متوسل به اين و آن مي شود و يا در جستجوي مايحتاجش به تكاپو مي افتد، نوعي از كمبودها را در درون روح خود، يا در سرنوشت زندگي اش را نيز احساس كند. جلوه ي بيروني اين نياز، نيايش است، و ريشه ي نياز و نيايش يكي است.
بنابراين نيايش و دعا، گاه به عنوان درخواست چيزي است كه نيايشگر بدان محتاج است و ندارد. و گاه عالي تر از اين مرحله است و به عنوان تجلي عشق است. گرچه عشق را نيز مي توان يكي از نيازهاي روح گفت، اما به خاطر اينكه خودش يك نياز كاملاً مستقل است، يك ماهيت مرموز و يك شعله اهورايي و الهي در درون روح آدمي است و بيش از هر چيز در زندگي آدم دست اندركار است و بيش از هر چيز در نظر آدم مجهول است، در نتيجه مستقل از نياز و فقر شمرده مي شود. اين عالي ترين نوع دعا و نيايش است، نيايش و دعائي كه زائيده ي روح عاشق است: احساس عشق.
عشق چيست؟ صدها تعريف درباره ي عشق كرده اند، و مي شود كرد، اما آنچه به نظر من بهترين و عميق ترين تعريف از عشق است، اين است كه "عشق زائيده تنهايي است و تنهايي نيز زائيده عشق است" تنهايي، به معناي اين نيست، كه يك فرد بي كس باشد، كسي در پيرامونش نباشد. اگر كسي پيوندي، كششي، انتظاري، و نياز پيوستگي و اتصالي در درونش نداشته باشد، نسبت به هر چيزي، نسبت به هر كسي، اگر منفرد و تك هم باشد، تنها نيست. برعكس كسي كه نياز چنين اتصال و پيوست و خويشاوندي ئي در درونش حس مي كند، و بعد احساس مي كند از او جدا افتاده، بريده شده و تنها مانده است، در انبوه جمعيت نيز تنهاست. چنين روحي كه ممكن است در آتش يك عشق زميني، و يا در آتش يك عشق ماورائي بسوزد و بگدازد، پرستش را و در عالي ترين شكلش نوعي از دعا و يا نيايش را به وجود مي آورد، كه بقول كارل "نيايشي است كه زائيده ي عشق است."
بنابراين نياز آدمي و هم چنين احساس عاشقانه و عارفانه آدمي، دو نوع دعا را بوجود آورده است، كه ما با هر دو نوعش آشنا هستيم. اما اسلام، اين دو بُعد اساسي دعا را حفظ كرده، و بُعد سومي نيز بر آن افزوده كه ويژه ي دعاي اسلامي است و آن عبارتست از: بعد آگاهي، فكري و يا بخش حكمت به اصطلاح خود اسلام كه بر دو بخش ديگر، كه ابراز احساس و عشق و هم چنين ارائه احتياج و نياز و فقر نيايشگر باشد، افزوده است. به اين معني كهيك متن كامل ازيك دعاي مستند اسلامي، شامل سه بعد است كه سه نياز را برآورده مي كند: يك تجلي فقر - نياز - و يكي تجلي احساس عارفانه و عاشقانه است - كه فقط راز و نياز يك عاشق است - و سوم آموزش فكري، علمي و ايجاد خودآگاهي فلسفي و اعتقادي، براي نيايشگر در متن دعا است. اينجاست كه كاملاً جهت دعا فرق مي كند، هميشه دعا جهتش از طرف انسان به طرف معبود و به طرف خدا است، اما در بُعد آگاهي، برعكس است: نيايشگر در حالي كه دعا مي كند، مخاطب در حقيقت خود اوست، براي اينكه در اين قسمت [توجه به بُعد] حكمت است در اينجا چيزي از خدا خواسته نمي شود. [در مقام خواستن] مخاطب خداست. من او را مي خوانم، دعا مي كنم - يعني مي خوانم - همچنين در اينجا احساسات عرفاني و پرستش و محبت و عشق خودم را به محبوب و معبودم عرضه نمي كنم، تا جهت احساس از جانب من به طرف خداوند باشد. در اين بعد سوم كه اسمش را بعد آگاهي، يا بعد ايدئولوژي، يا بعد اعتقادي، يا آموزش فكري مي گذارم، در حالي كه من خدا را در شكلي كه نامش دعاست مي خوانم، خودم مخاطب هستم و دعا متن درس است. اينجاست كه دعا كننده در حقيقت، خود طرف سخن است. اين بعد سومي است كه در دعاي اسلامي اضافه مي شود.
اما شيعه، به خاطر سرنوشت تاريخي و اجتماعي خاصش، كه مبارزه با دستگاه حاكم بوده، و هم چنين نداشتن هيچگونه وسيله جهاد، و نيز نداشتن حق بيان و قلم براي بيان دردهاي اجتماعي، شعارهاي طبقاتي، اجتماعي، اعتقادي، فكري، گروهي و ارائه خواست ها، ايده آل ها، اصول عقايدش و عرضه كردن اساسي ترين رنج ها و اساسي ترين آرزوهاي گروه خودش،بر خودش و ديگران، فرم دعا را، كه در عالي ترين شكلش، دعاي امام سجاد است به عنوان وسيله جهاد و نيز وسيله ي ارائه و بيان افكار اجتماعي، رنج ها، دردها، و هم چنين سرنوشت خاص شيعه، گذشته اش، مصيبت ها، فاجعه ها، اراده ها، آرزوها، تسليم ها، جنايات، ظلم ها، مظلوميت ها، جلادي ها، و شهادت هايي مورد استفاده قرار داده است كه مجموعاً سرنوشت تاريخي شيعه را در تاريخ اسلام شكل مي داده است و همه آنها در متن دعاي شيعي تجلي دارد. در اينجاست كه دعا، هم يك نوع حرف زدن است با خدا - چنانكه هميشه بوده - و هم در شيعه " يك نوع حرف ها را زدن" است.بنابراين دعاي شيعه به صورت كامل ترين مكتب، خودش در چهار بُعد مشخص مي شود: نياز - عشق - آگاهي – مبارزه
الان سه نوع دعا وجود دارد: يكي دعائي كه براي ثواب انجام مي شود. از به كار بردن كلمه ي "ثواب" مقصود خاصي دارم، والا مسلم است كه هر كس كه مذهبي است، به ثواب هم معتقد است. ثواب را در معني خاصي كه الآن در جامعه فعلي ما وجود دارد، به كار مي برم. ثواب به اين معني كه: اين دعا را بخوان تا اين پاداش را در ازاء انجام اين عمل به تو بدهم. اين يك نوع عمل است، چنان كه به بچه گفته مي شود: اين پنج تا مشق را بنويس، يك دوچرخه برايت مي خرم. بچه ناچار براي دوچرخه پنج تا مشق را مي نويسد و اگر ببيند كه دوچرخه اي در كار نيست، هيچ معني ندارد كه پنج تا مشق را بنويسد. پس علت غائي انجام اين عمل، چيزي خارج از اين عمل است و در اين حالت انجام مي شود كه من كاري را كه خودش به درد من نمي خورد و تأثيري روي من ندارد - بلكه حتي براي من ملال آور است و بد است و سخت است – به خاطر به دست آوردن چيزي به ازاء آن انجام مي دهم. اين ما به ازاء را كسي به من مي دهد، كه اين عمل به دردش مي خورد، يا مورد رضا و درخواست اوست. اين يك نوع عمل است كه انسان انجام مي دهد. وقتي به من مي گويند: اين متن را بخوان، تا اين را به تو بدهيم، مسلم براي من اين است كه خواندن اين متن براي من چيزي ندارد. تأثيري روي من ندارد. اين آقا كه كارفرماست و صاحبكار است، سفارشي داده و دلش مي خواهد كه اين متن خوانده شود، و من اين متن را بخوانم، بعد چون اين كار به درد او مي خورد، و به نفع اوست، يا خشنودي او را تأمين مي كند، نه مرا، من آن كار را انجام مي دهم كه به ازاء كسب رضايت او، مزدي بگيرم ، كه رضايت من در آن مزد است، نه در آن عمل. روشن است كه اگر مزد نباشد، هيچ منطقي مرا به انجام اين عمل وادار نمي كند. متأسفانه ما در تربيت مذهبي كودكانمان به همين شكل رفتار مي كنيم، يعني همانطور كه آنها را به درس و مشق اجبار مي كنيم، بدون اين كه به آنها بفهمانيم كه درس و مشق چيست، به او امر مي كنيم كه اين درس را بخواند، يا اين مشق را بنويسد، و به ازاء آن به گردشش مي بريم و به سينما و چلوكبابي، يا برايش كت و شلوار و دوچرخه و شيريني مي خريم و او از همان اول مي داند، كه به كلاس رفتن و درس خواندن و مشق نوشتن براي اينجور چيزهاست و اگر آنها نباشد، اين اعمال براي او هيچ ارزشي ندارد: براي آقا جانش خوب است.
وقتي از اول به مردم، به جوان، به كودك، بگوييم انجام اين اعمال از نظر مذهبي موجب مي شود كه اين چيزها را به تو بدهند، از اول به او، و به بينش او، و به عمق شعور او فرو كرده ايم كه نفس اين اعمال مذهبي ، روي تو كه عاملش هستي، ارزش مثبتي ندارد، بلكه اينها اوامري است كه از طرف خداوند صادر شده، و موجب رضايت اوست و بنابراين تو بايد عمل كني. به عنوان يك تحكم، به عنوان يك تعبد، به عنوان يك امر، تا به ازاي اين عمل و اين رياضت كه مرتكب مي شوي و انجام مي دهي، جبراني به صورت پاداش به تو بدهند، كه اسمش ثواب است. وقتي مي گويند: اگر زيارت وارث را پنج مرتبه بخواني، فلان چيز را به تو مي دهند ... مثلاً عسل به تو مي دهند يا ... به اين معني است كه ما قائل بدان نيستيم كه نفس خواندن زيارت وارث، براي خواننده اش، داراي سود و ارزش است. بلكه اين [زيارت] را وسيله اي معرفي كرده ايم، كه خواننده را در راه به دست آوردن مايه هاي لذتي ياري مي كند كه اساساً به اين زيارت مربوط نيست، و از جنس آن نيست و خارج از آن است يعني مجموعه اعمال و احكامي است كه از اول در مفهوم فعلي و تلقي ئي كه الان از ثواب داريم، انجام مي شود، و يا وادار به انجام مي شود.
ولي اصطلاح "ثواب" يك اصطلاح اصيل اسلامي بي نهايت عميق و درست است. ثوابي كه مي گويم اصيل و اسلامي است، به معناي نتيجه ي منطقي و دنباله ي طبيعي عكس العمل عقلي و ضروري يك عمل عبادي يا مذهبي مي باشد، ثواب به اين معني يك اصل بي نهايت منطقي، عقلي، علمي و درست است. دو نوع عمل است: يك وقت به كسي مي گوييم اين خشت ها را از اينجا به آنجا ببر، وي خودش اصلاً خشت لازم ندارد، اصلاً يك جور ديگري زندگي مي كند، و به خشت و ساختمان كار ندارد، دارد از جائي رد مي شود و كاري دارد، به او مي گويند: شما اين خشت ها را از اينجا بردار و ببر آنجا، بابت هر خشتي يك تومان به تو مي دهيم، او يك قران را براي كار ديگري لازم دارد، مي آيد و اين خشت ها را مي برد آنجا و بر مي گردد و به هر حال ده تومان مي گيرد، اين ده توماني كه گرفته، ثوابش است، پاداش اش است؛ چه اصولاً اين عمل هيچ اثري رويش نگذاشته و اصلاً به دردش نمي خورده و در مسير نيازش، و در مسير هدفش نبوده است، براي هدف كس ديگري بوده: كس ديگري به اين كار احتياج داشته و او اين عمل را انجام داده و ده تومان گرفته است. او به ده تومان احتياج دارد.
يك وقت ديگر هم هست كه مي گويند: اين ورزش را بكن، بدنت نيرومند مي شود. قوي مي شوي، اين ثواب است، اين پاداش است، اين ثواب اصيل است. يك وقتي هست كه من خودم احتياج دارم خانه اي بسازم، آجرها را بر مي دارم و مي آورم ، بعد خانه اي كه ساخته مي شود، در آن مي نشينم. اين ثواب عمل من است. آنچه ما الآن به بچه هايمان مي گوييم و يا ديگران را به انجام اعمال ديني دعوت مي كنيم به عنوان تحمل اعمالي است كه خودشان حكمتي، نتيجه اي و هدفي ندارند، نيازي را از ما برطرف نمي كنند. چون امر است ما بايد اطاعت كنيم، و چون اطاعت كرديم، چيزهايي مي دهند كه ما به آنها احتياج داريم، اما اگر ندادند ديگر اين اعمال براي ما معني ندارند، چون هدفشان را و غايتشان را از دست مي دهند.
يك وقت نيز ثواب به معناي ديگري است. مي گويند: اين "زيارت وارث" تمام تاريخ بشر را با نگاهي بسيار مترقي و انساني براي تو تصوير مي كند و همه دنيا را همه گذشته بشريت را، حال را، آينده را، جهت زندگي تو را، جهت نيروي فردي تو را و جهت زندگي اجتماعي تو را مشخص مي كند. همه حوادث، نهضت ها و شخصيت ها و درگيري ها و جنگ هاي دنيا را براي تو صف بندي، تفسير و روشن مي كند، و تو اگر اين زيارت را خواندي، فهميدي، تأمل كردي، تو كه پيش از خواندن آن، يك آدم كور بودي، جاهل بودي و نمي فهميدي كه تاريخ چيست، بعد از خواندنش يك آدم آگاه و معتقد و روشن و وارد در چنين وسعت بزرگي از جهان بيني تاريخي مي شوي. اين ثواب تو است.
بنابراين، اگر نخواني، از ثوابش محرومي؛ يعني يك آدم گنگ، يك آدم مبهوت، يك آدم جزئي بين و نسبت به فلسفه ي تاريخ جاهل هستي. در نظر كنوني تو معني امام حسين و قيام او به عنوان قيامي است كه از صبح عاشورا تا بعد از ظهرش طول كشيده است. زيارت وارث را كه بخواني [اين معني] از اول انسانيت تا آخر تاريخ گسترش پيدا مي كند. اين ثوابش است.
اين گونه اي از ثواب است و يك نوع ديگر هم اين است كه [مي گوييم] اين را بخوان، اين جور چيزهايي را به تو مي دهند. بنابراين لازم نيست كه من آنرا بخوانم و بفهمم، لازم نيست درباره اش فكر كنم، لازم نيست كه دغدغه اين را داشته باشم، كه آيا معني آنرا درست فهميدم يا درست نفهميدم. پنج مرتبه آنرا مي خوانم فقط روي قرائتش، تلفظ حروفش، زير و زبرش، دقت كنم، كه بگويند: پنج مرتبه را خواندي. خوب. پنج مرتبه خوانديم، وضو هم گرفتيم، رو به قبله هم خوانديم، هيچ غلط هم نداشت، در يك زير و زبرش هم اشكالي ايجاد نشد. خوانديم، ديگر كاري نداريم.
يك نوع ثواب را به اين معني مي گوييم، يك نوع دعا براي ثواب، به اين معني، يك نوع دعا هست به عنوان جبران مسئوليت هائي كه ما در عهده داريم، يا داشتيم، و انجام نداديم، و يا آنچه را بايد با انديشيدن، با تصميم گرفتن، درست عمل كردن، فداكاري، وحدت، همدستي، تحمل، شهامت، صبر و اينجور چيزها به دست آوريم، چون چيزي نداريم كه به دست آوريم، به جاي آن به دعا متوسل مي شويم. اين يك جور دعاست، يعني توسل به دعا به عنوان اينكه آن را جانشين مسئوليت، كار و وظيفه بكنم و مسلماً آسان تر است. شكي نيست كه وقتي آدم بتواند با خواندن متني در رديف "شهداي بدر" قرار بگيرد [اگر] اينكار را نكند و بعد برود جانش را به خطر بيندازد، كه در رديف يكي از شهداي معمولي قرار بگيرد، (آنهم معلوم نيست كه قرار بگيرد، يا بگيرد، قبول بكنند يا نكنند؟) لابد از لحاظ منطقي وضعش، لااقل، خيلي خراب است. اما اين تضمين شده است كه [اگر] اين را بخواني، جزو شهداي بدر مي شوي، بنابراين اين راهش است. براي پول درآوردن نيز به جاي كار كردن و تكنولوژي داشتن و آموزش فني و نيروي انساني و سرمايه گذاري و سختي و زحمت و استخراج معادن و مبارزه با تراست ها و كارتل ها و استعمار اقتصادي جهان و امثال اينها، خوب آدم دعا مي خواند پول در مي آورد . براي بيماري همين جور [به جاي] اين همه كوشش ها، اين همه زحمت ها، براي اينكه سرطان كشف بشود براي اينكه فلان بيماري علاج شود، خوب نوشته است ديگر...
راههاي به اين آساني، چرا آدمي به كارهاي مشكل بپردازد. اين نيز نوع دوم دعا است براي در رفتن از زير بار مسئوليت هايي كه مذهب و انسانيت و عقل و اخلاق اجتماعي و زندگي فردي برعهده انسان مي گذارد، جانشين همه، دعا است. نوع سوم و چهارم دعاهايي هستند كه به آنها - صددرصد- معتقديم و نوع مترقي و علمي و حقيقي دعايند.اين دو جور دعا، دو جلوه از دعا در تشيع علوي، در اسلام است.
دعا، گاه به عنوان خواستن چيزي از خداوند است، چيزي كه جانشين تفكر، علم و مسئوليت و اراده و رنج، كار و زحمت نمي شود، بلكه خودش در رديف اين مسئوليت ها و عوامل است براي كسب آن چيزي كه انسان بدان احتياج دارد. مي خواهي و مي گيري. اين چيزي است، كه هم اسلام بدان معتقد است و هم علم. "كارل" به عنوان يك عالم سخن مي گويد، و مسلماً از ما عالم تر است. بنابراين از خداوند چيزي مي خواهد [بايد] شرايط گوناگون اين خواهش، اعمال، مسئوليت ها، نوع خواستن و همه شرايط، همه دعوت ها و همه وظايفي را كه براي به دست آوردن آن لازم بوده است انجام دهد. همه اينها بايد فراهم باشند تا دعا، به عنوان عامل كسب يك نياز بتواند عمل كند، آنچنانكه در زندگي پيشوايان خود ما وجود دارد. خود پيغمبر و خود علي و خود حسين دعا مي كردند، معلوم هم هست كه اينها چكاره هستند. [كارشان] در رفتن و در گوشه اي نشستن و آنجا دعا كردن، نبوده است. همانطوري كه گفتم: نمي گفتند:
"خدايا ما آدم هاي اينجوري را بر همه دنيا مسلط كن". آدم هاي بي عرضه اي كه كوچكترين تكاني نمي خورند، كه نكند ضرري بخورند.در برابر بزرگترين فاجعه هايي كه امروز مسلمان ها مي بينند، و حتي وجدان هاي انساني اي كه مسلمان نيستند و خدا را قبول ندارند در برابر آن فاجعه ها فرياد مي زنند و دادشان بلند شده است، مسلماني را مي بينم كه سكوت مي كند، صدايش را در نمي آورد، خبرش را نمي شود، و ككش هم نمي گزد. [اما] اگر يكي از رفقايش چند روز دور و برش نيايد دلواپس مي شود و اگر كوچكترين ضربه اي و ضرري به دم و دستگاه خودش بخورد، فريادش به عرش مي رود، و احساس مسئوليت مي كند، و آنجا ديگر كوچكترين تأخيري نمي كند. وقتي كه مي بيند، اسلام الآن مثل يك پرنده ي اسير پرشكسته اي در دست بازهاي جنايتكار خونخوار دنياست و به هر شكلي كه خواسته باشند با آن بازي مي كنند. [اما] براي او فاجعه هايي كه هر روز صورت مي گيرد، حتي به عنوان يك خبر روزنامه، كنجكاوي برانگيز نيست، دعا چه اثري دارد، كه بگويد: "خدايا به كرم خودت ما را ..." ما را چي؟ ... دعا قانون دارد، سنت دارد. درس احد چيست؟ پيغمبر اسلام خودش رهبر است، پرچمدارش علي است؛ و سربازانش مهاجرين و انصارند، پنجاه نفر تيرانداز را در يك گوشه گماشته و گفته: "شما بايد اين كار را بكنيد". اين پنجاه نفر فقط ديسيپلين نظامي را انجام نداده اند، پيغمبر به آن شدت شكست مي خورد. در صورتي كه در همان احد، پيغمبر بعد از اينكه همه مقدمات را انجام داد، به كناري رفت و براي موفقيت مسلمين دعا كرد.اين پنجاه نفر، يك ديسيپلين را انجام ندادند، فقط يك ديسپلين نظامي را.
دعاي علوي همين است تمامي مقدمات را به انجام مي رسانند. حتي در جنگ خندق، پيغمبر از يك ماه پيش، از دو ماه پيش، دستور مي دهد كه علف هاي بيابان هاي اطراف مدينه را جمع كنند، خارها را جمع كنند، مزرعه ها را پيش از وقت درو كنند، ميوه ها را كال بچينند، حتي برگ هاي خرما را ، نخل ها را بكنند، بعد خندق بكنند. خودش هم براي خندق خاك و سنگ مي كشيد و تمام مقدمات را به انجام مي رساند، حتي از "بني قريظه" يهودي، بيل و كلنگ و وسايل فني قرض كرد، خريد، قبلاً بودجه اين كار تهيه شد. پايگاه ها درست بود، صف درست و مشخص بود. تمام قدرتي كه در فكر مسلمين و در امكانات اجتماعي و اقتصادي مسلمين و امكانات انساني آنها بود، انجام شد، بسيج گرديد، بعد دعا شد. همانجا هم اگر باز يكي از طرفداران و پيروانش - كه پشت سر خود پيغمبر به جبهه آمدند - يكي از وظايفشان را درست انجام نمي دادند، و لياقت مجاهد بودن در اين صف را نمي داشتند، دعاي خود پيغمبر اسلام اثر نمي داشت. چرا علي شكست مي خورد؟ چرا پيغمبر شكست مي خورد؟
"دعا" به عنوان مكمل، و به عنوان يكي از عوامل همه اين تجهيزات و همه اين اسباب و همه اين وسايل، نقش دارد. چيزي مي خواهي و مي گيري، به تو مي دهند. نفس دعا به عنوان عامل اثر گذارنده در نفس و ذات و ماهيت و رفتار و خلق و خوي نيايشگر مطرح است. اين نوع ديگري از دعا است. يعني دعا به عنوان وسيله اي كه از خدا چيزي بگيريم. يك مسئله است، كه اسلامي هم هست، علمي هم هست. اما مسئله، ديگري كه متأسفانه در باره اش كم صحبت شده و يا صحبت نمي شود اين است كه: اساساً دعا غير از اينكه وسيله كسب موارد احتياج براي دعا كننده مي شود، نفس آن يعني نفس نيايش و پرستش، عامل تربيتي و تربيت كننده ي روح و ذات نيايشگر است و در اينجاست كه اساسي ترين مسائل مطرح است.
متأسفانه در تاريخ، بشر يا رو به رشد عقلي مي رود، و بسياري از استعدادهاي موجود در فطرت و احساس و عرفان و اشراق آدمي به عنوان اسرار و سرمايه هاي معنوي روح آدمي، فلج مي شود. به قول "كارل" به آنتروپي دچار مي شود، و كم كم نيز در اثر عدم استعمال ضعيف مي شود، و از بين مي رود. چون اعضاي رواني و معنوي انسان هم مثل اعضاء بدني در اثر استعمال و عدم استعمال رشد پيدا مي كنند، و يا از بين مي روند. در مقابل انسان هايي هستند كه به رشد معنوي و احساسي و عرفاني و اشراقي و درون گرائي مي پردازند، و در عشق و عرفان و پرستش، به مقام هاي بزرگ و و كرامات بسيار با ارزش مي رسند، اما رشد عقلي شان ضعيف مي ماند، اين است كه متأسفانه ما به عنوان انسان، در طول تاريخ گاه دچار تمدن هاي عقلي مي شويم: مثل يونان، مثل رم، مثل تمدن امروز دنيا؛ و در مسير به دست آوردن قدرت و علم و منطق و رشد و آگاهي، احساس انسان بودن و همه سرمايه هاي معنوي انساني را از دست مي دهيم. فلج چنانكه امروز مي بينيم.
مي خواستم يكي از مسايل اساسي را تحت عنوان " انسان امروز"، "جامعه امروز" مطرح كنم. اين عنوان يعني چه؟ مي توان از وضع كنوني چنين سخن گفت: "جامعه متمدن" ، "انسان وحشي ". مسأله پيچيده اي كه الآن در دنيا هست. مسلماً وضع بشريت كنوني در تمدن و علم و رشد عقلي و منطقي و آگاهي اجتماعي و در اينكه مي تواند زندگي كند و بهتر از هميشه مي داند كه چگونه بايد زندگي كند، و نيز در تسلطش بر طبيعت بي سابقه، بي نظير و شگفت انگيز است، رشد قدرت علمي انسان و تكنولوژي وي و روابط اجتماعي و مصرف و پيشرفت ابعاد گوناگون زندگي فردي و اجتماعي انسان امروز به چه جايي رسيده است كه رشدي را كه در بعضي از رشته هاي تمدن بين سال هاي 60 تا 70 كرده، در طول تاريخش از آغاز تا اين سالها نكرده است. اما الان شما فاجعه ها، پليدي ها و بيشرمي هايي را در تمدن امروز، از رهبران بزرگ ، از شخصيت هاي بزرگ، از ايدئولوگ ها و از بنيانگذاران انقلاب و نهضت هايش مي بينيد، كه چنگيز از ياد آوردنشان شرم دارد.
در جائي كه تجلي آزاد وجدان ها و مغزهاي تمدن بزرگترين قدرت هاي امروز جهان است، و نامش سازمان ملل متحد است، يعني همه بشريت امروز به صورت آزاد در آنجا متجلي و معرفي مي شود، طرحي مي آيد مبني بر اينكه بمباران كردن زن و بچه بي تقصيري كه در زير چادرها، توي بيابان به عنوان آواره و بي پناه و بي وطن، زندگي مي كنند منع شود، طرح رد مي شود؛ كسي كه خودش مي خواهد اين كار را بكند، طرح را رد نمي كند، غرب طرح را رد مي كند. يك كس ديگر، يك جائي را بمباران مي كند. تقاضا مي رسد كه اين زن ها و بچه ها، پيرزن و پيرمرد و بچه هاي كوچك را كه يك وقتي وطني داشته اند و حالا بيرونشان كرده اند و گناهي ندارند بگوييد بمباران نكنند، مي گويند: نخير نمي شود. يعني بمباران كنند، بزنند. كي چنگيز چنين بود؟
اين وجدان قرن بيستم است. سازمان ملل متحد است، جايي است كه اعلاميه حقوق بشر در آنجا به تصويب رسيده است، قرني است كه حتي براي حقوق حيوانات و حمايت از حيوانات، مؤسسات بزرگ دفاع و حمايت از حقوق حيوانات وجود دارد. اين قرن، قرني است كه لطافت روحي پيدا كرده است. گاهي براي اينكه حقوق اجتماعي يك انسان، يك فرد، جريحه دار شده، تمام دنيا به لرزه در مي آيد. گاه نيز ملتي را كه امروز هست، در طي دو سه هزار سال گذشته نيز بوده است، فردا مي گويند نيست. هم شرق و هم غرب اسلحه مي دهند تا وي را درو كنند. اين كار مال همين قرن بيستم است. سازمان ملل هم سازنده ي آن است در عقل و بينش عقلي رشد يافته است . به طوري كه تصميم مي گيرد كه به كره ماه برود و مي رود، پروژه مي دهد كه تا دو سال ديگر به مريخ برود سرساعت مي رود، نپتون و زهره را دور مي زند، و برمي گردد. اين قدرت است. قدرت تعقل.
همين انسان وقتي بر اشراق و عشق و فضيلت تكيه مي كند، به كراماتي مي رسد كه معجزه آسا و شگفت انگيز است، به عمق لطافتي از روح مي رسد كه هيجان آور است. كسي مي شود مثل حلاج، مثل بودا، كه عظمت روحي شان اصلاً براي ما قابل تصور نيست. اما مثل هند مي شود كه دو تا كلنل انگليسي بر پانصد ميليون هندي حكومت مي كنند. گرسنه است اما گاو را مي پرستد و براي اينكه جنايت نكند و خون نريزد آن را نمي كشد. مي بينيم مردم سرزميني كه پنج هزار سال پيش بهترين دائرة المعارف را داشته اند، امروز از بي سوادي رنج مي برند، از فقر، گرسنگي و بيماري رنج مي برند؛ گرسنگي وجوع و قحطي قتل عامشان مي كند، چون از لحاظ شعوري، و عقلي و از لحاظ تسلط بر طبيعت عاجزند.
بدينسان بشر هميشه بين رشد عقلي و احساسي در نوسان بوده است. به معنويت رو مي كند، ضعيف مي شود و حتي زلزله و ميكرب و باد سرد و باد گرم نابودش مي كند و قحطي و سيل، موجوديتش را به خطر مي اندازند. به رشد عقلي مي پردازد، آدم قدرتمندي مي شود كه منظومه ي شمسي را به خطر مي اندازند. اما حتي به اندازه ي يك گرگ هم احساس حيواني هم ندارد.
در زمينه هاي معمولي نيز همين جور است، ما خودمان هم در زمينه هاي معمولي، مطالعات و بحث ها و كارهاي فكري و كارهاي اجتماعي مان، همين طور هستيم: در اينجا – حسينيه ارشاد - كه بيشتر با نسل جوان تحصيل كرده سر و كار دارد، نسلي كه در مغزش مسائل گوناگون ضد مذهبي مطرح است، شك مطرح است و عقايد مذهبي به صورت تقليدي و موروثي و تعبدي برايش مسأله شده است، و نمي تواند آنها را بپذيرد و حتي آن هم كه مذهبي است، مي خواهد در همه اعتقادش به صورت منطقي و حلاجي شده و مستدل و علمي، دو مرتبه تجديد نظر كند يا كساني اند كه اصلاً متزلزلند و كساني ديگر كه صددرصد منكرند، مدعي اند و آمده اند كه پس از طرح مسأله جواب بشنوند در اينجا، به هر حال، وقتي مسايل مذهبي را مطرح مي كنيم خود به خود مسير گفتگو به سوي بحث هاي عقلي مي رود و طبيعتاً در چنين محيطي، از چنين مستمعي نمي شود درخواست كرد كه درباره ي مسايل احساسي و اشراقي و عرفاني، با زبان همين مسايل به حرف ماگوش كند، ناچار عميق ترين مسايل احساسي و اشراقي هم بايد به صورت مسايل عقلي و استدلالي و علمي، حلاجي شود تا بتواند آنها را بپذيرد؛ وقتي كه بيشتر توجه معطوف به اين مسايل مي شود، از يك بعد ديگر مذهب، يعني مسايل كاملاً عاطفي و احساسي وعميق و زيبا و اشراقي، باز مي مانيم، از آنها به كلي بيگانه و دور مي شويم. لاغر مي شويم و احساس مي كنيم كه پرنده اي هستيم كه يك بالمان رشد كرده، و بال ديگرمان جوجه وار، لاغر و ضعيف مانده است، چنانكه در بعضي از محافل احساسي و اشراقي و عرفاني مي بينيم كه به مسايل عاطفي و نيايش و عبادت، زياد مي پردازند، و از لحاظ احساسي و عبادي و اخلاقي بسيار اشباع مي شوند، اما در آنجا مسايل علمي و عقلي به قدري ضعيف است كه اگر شاگردي يك "چرا" بگويد همه وحشتشان مي گيرد، كه گفته است: "چرا؟" مثل اينكه فاجعه اي ايجاد شده است هيچكس قدرت تحمل يك عقيده مخالف را ندارد، يك تعبير مخالف را نمي تواند بفهمد، مسئله ديگري نمي تواند به گوشش برسد، اصلاً نمي فهمد كه دنيا چقدر است و از كجا تا به كجاست. و اسلام نيز از كجا تا به كجاي دنيا امروز است: از محله خودش بالاتر را نمي فهمد.
مي بينيم آدمي، به هر طرف كه توجه مي كند، از طرف ديگر غافل مي ماند و من هميشه احساس مي كنم كه ضعيف بودن بشر مال همين است. اينجاست كه هميشه آدم، مثل بچه كوچكي كه تازه راه افتاده بايد مواظب خودش باشد، كه توي حوض نيفتد، توي چاه نيفتد و گاه توي مستراح نيفتد. هميشه آدم بايد مواظب باشد و خيال نكند حالا كه ديگر دوره جواني گذشته و دوره ي هوس ها گذشته است پس ما بيمه هستيم. نخير، آدم هايي بودند، كه تا چهل سال روزه گرفتند، بعد با مدفوع سگ روزه شان را شكستند. اين ضرب المثلي است كه همه گرفتارش هستيم. همين جاست كه بايد خودمان را در حمايت قدرتي بالاتر از اراده خودمان قرار دهيم. يكي از كارهاي نيايش همين است.
انسان، گرفتار چهار زندان است. زندان اول طبيعتي است، كه ما را بر اساس قوانين خودش مي سازد. انسان يعني آن اراده و آن "من"، كه مي تواند انتخاب كند، كه مي تواند خلق كند، كه مي تواند بينديشد و بسازد. اين طبيعت ما را مثل حيوان، و مثل نبات بر اثر قوانين خودش مي سازد. دوم تاريخ است، تاريخ دنباله جريانات گذشته، بر روي من و ماهيت من اثر مي گذارد. سوم، جامعه است. نظام اجتماعي ايران، روابط طبقاتيش، اقتصادش و تحولاتش و امثال اينها روي من اثر مي گذارد. چهارم، زندان خويشتن است، كه آن "من" انساني آزاد را در خود زنداني مي كند.
با علوم طبيعي مي شود از زندان اول، كه طبيعت است آزاد شد. وقتي با هواپيما پرواز مي كنيد، از زندان جاذبه آزاد شده ايد، در صورتي كه هميشه دو متر بيشتر نمي توانستيد بپريد. وقتي در كوير، يك آبادي ايجاد مي كنيد، بر زندان طبيعت: "اقليم" پيروز شده ايد، وقتي بيماري اي را كه هميشه قتل عام مي كرد نابود مي كنيد، بر طبيعت مسلط شده ايد، مي بينيم كه تك تك از زندان طبيعت آزاد مي شويم. الآن انسان به نسبت گذشته از بند طبيعت، خيلي آزادتر است. با فلسفه تاريخ، جبر تاريخ، علم كشف قوانين تاريخي، و هم چنين جامعه شناسي علمي مي شود از زندان جبر اجتماعي و جبر تاريخي از زندان هاي دوم و سوم كه جامعه و تاريخ باشند تا حدي زيادي آزاد شد. بنابراين مي توان با علوم طبيعي از زندان طبيعت و با فلسفه تاريخ از زندان تاريخ، و با جامعه شناسي علمي و اقتصادي و سياسي از نظام و جبر اجتماعي (زندان جامعه) آزاد شد: با علم.
اما بزرگترين زندان - كه همان "نفس" در فرهنگ و در اخلاق ماست - "زندان خويشتن" است. مي بينيم انساني كه از آن سه زندان آزاد شده، امروز بيشتر زنداني خودش گشته است، در اينجا با علم نمي شود از خويشتن آزاد شد، چون علم وسيله اي بود كه ما را از زندان هاي ديگر آزاد مي كرد. حالا اين "خود" عالم كه مي خواهد علم را وسيله كند، "خود"ش زنداني است.
با عشق، تنها با عشق، مي توان از چهارمين زندان آزاد شد؛ با "ايثار را فهميدن"، با به اخلاص رسيدن - اگر بتوان - قدرتي كه در درون هر انساني هست و آن همان شعله ي خدايي است، همان شعله ي خدايي كه در درون هر انساني است، همان روح خدا كه در آدمي دميده شده، اما خاموش شده، فسرده شده، فراموش شده است و براي همين هم هست، كه رسالت پيغمبران "ذكر" است. "اِنَّما اَنتَ مُذَكِّر" چيست؟ و "اِنّا نَحنُ نَزَّلنا الذِكرَ"؟ اين قرآن را، اين وحي را، اين رسالت را، ذكر مي گوييم. ذكر چيست؟ پيغمبر چيزي نمي آورد كه به انسان بيفزايد، وحي چيزي به آدم اضافه نمي كند، آدم همه سرمايه هاي خودش را دارد؛ هر چيزي را كه خداوند بايد به او مي داده، داده است، در درونش و سرشتش گذاشته، خود خداوند در سرشت آدم نشسته است، پيامبر آمده كه فقط به ياد بياورد. توي زندگي روزمره اين درگيري ها، دشمني ها، كينه ها، خواست ها، اين لذت هاي پوچ و پست و پايين - دنيا- بي معني، دائماً و روزمره ترا به قدري مشغول كرده است كه فراموش مي كني، بعد وقتي نگاه مي كني، مي بيني كه يك هفته است راجع به چيزي مشغولي، و رنجش را مي بري و حسرتش را داري و لذتش را مي بري، كه اصلاً به اندازه يك [عطسه] گوسفند و به اندازه آب بيني يك بز (به قول علي"ع") ارزش ندارد ولي متوجه اش نيستي. يادت مي رود.
اما وقتي آن ضربه رسالت، وحي، به درون انديشه ات بخورد، و ترا به يادت بياورد: كه با كي قوم و خويشي؟ كدام روح در توست؟ كدام امانت بر پشت تو است، و شاگرد چه آموزش و كدام آموزگار هستي؟ يك مرتبه متوجه مي شوي كه چه گوهر بزرگ و نابي داري، اما در لجن مي لولي، و مثل زاغ لجن خوار شده اي و به چه شعفي! آن وقت است كه بيرون مي آيي، با يك ضربه انقلابي، زندان چهارم را مي شكني: "زندان خويش" را. اين زندان با استدلال عقلي، با منطق، با علوم، با خون شناسي و عصب شناسي، روان شناسي، پزشكي، فلسفه تاريخ، جامعه شناسي، فقه و امثال اينها شكسته نمي شود، ولي با عشق شكسته مي شود. عشقي كه بتواند ايثار را معني كند، عشقي كه بتواند آدمي را تا قله ي بلند اخلاص برساند، عشقي كه بتواند به انسان بفهماند كه خودت را نفي كن، تا به اثبات برسي. اينها كلماتي است كه جز عشق نمي فهمد. اينها كلماتي است كه جز عشق نمي گويد و اينها معاني اي است، كه جز كسي كه عشق را مي فهمد، نمي فهمد. به قول "كارل": "دوست داشتن را هر كس بفهمد، خدا را به آساني استشمام بوي گل مي فهمد، اما كسي كه فقط فهميدن عقلي را مي فهمد، خدا برايش مجهولي است دست نايافتني."
حالا به تعريف نيايش رسيده ايم: "نيايش عبارت است از تجلي دغدغه و اضطراب انساني، زنداني مانده در خويش، كه به زنداني بودن خويش آگاهي يافته است و آرزوي نجات، و عشق به رستگاري، او را بي تاب كرده است. نيايش، تجلي روح تنها، و تنهايي است". تنها و تنهايي به آن معني كه كسي دور افتاده باشد. بنابراين تنهايي به معني "بي كسي" نيست، بلكه به معناي جدايي است، به معناي بي كسي نيست، به معناي بي "او"يي است. انساني كه خودش را تنها و غريب ، در زندان طبيعت و در زندان تنگ تر "خويش" كه جدارهايش جداره هاي وجود "من" است زنداني احساس مي كند، جز با ضربه ي انقلابي عشق، و جز با حيله ي عشق، و جز با التهاب پرستيدن، و جز با خواستني عاشقانه - "دعا" - راه نجات از آن را ندارد. چون كسي كه عشق را نفهمد اگر هم به ميزاني قدرت علمي اش قوي بشود، كه زندانبان طبيعت گردد و حتي طبيعت را اسير خودش بداند باز به اندازه يك حيوان اسير خودش خواهد بود.
متأسفانه ما در دوره ي بدي هستيم، كه وقتي سخن از دعا و دعا كردن مي رود، آنچه در ذهنمان تداعي مي شود، مانع فهميدن معني درست دعا مي گردد. معمولاً ما آدم هايي را ديده ايم، كه يا دعا مي كنند و عمل نمي كنند، يا اينكه عمل مي كنند، و دعا نمي كنند. ما عمل نمي كنيم و دعا مي كنيم، كه خدا ما را موفق بدارد، خدا سعادت دنيا و آخرت را به ما عطا كند، نعمت دنيا را بدهد، نعمت عافيت را بدهد و اينها ... . ما از اين همه هم، هيچ چيزش را نداريم، بعد مي گوييم پس اين چه دعائي است؟ آنها را هم مي بينيم، كه همه ي اينها را دارند، يا خيلي از اين چيزها را در دنيا دارند، ولي دعا نمي كنند، اينست كه در ذهن روشنفكر تزلزلي نسبت به ارزش دعا ايجاد شده است.
ولي ما زيباترين چهره ها را نديده ايم كه در اوج شعور، اوج آگاهي، در اوج مسئوليت، انجام مسئوليت، فداكاري و قبول مرگ، تا قله ي شهادت رفتند، و در همان حال كه الهام بخش شهامت، دليري، صبر، شمشير زدن و شمشير خوردن و در اوج نبوغ و شعور بودند، آري در همان حال عاجزانه، خاشعانه نيز به خاك افتادند، و در برابر معبود نيايش كردند. ما اين گونه چهره ها را نديده ايم، تا بفهميم كه خضوع و خشوع دعا و پرستش، در چهره ي سري كه به دنيا و عقبيٰ فرو نمي آيد، چقدر زيباست. ما هميشه آدم هاي عاجز را در دنيا ديده ايم كه دعا مي كنند، و در قيافه ي آدم عاجز هيچ چيز زيبا نيست، براي اينكه آدمي اگر خائن باشد، انسان است؛ اما خيانتكار، وي اگر متملق و عاجز باشد، اصلاً انسان نيست. آن وقت در چهره ي او دعا چگونه مي تواند زيبا باشد؟ دعا در چهره ي مرداني مثل "علي" زيباست، كه از شمشيرش مرگ مي بارد؛ و از زبانش، ناله عاجزانه؛ و از چشمش، اشك. اين زيباست.
اين است كه مي بينيم هم آن انسان متمدن و متفكر غربي، مانند دكارت از اوكوچكتر و پايين تر است، و هم آن حكيم عارف شرقي هندي. و او مثل يك عقاب بلند پرواز با هر دو بال، در ماوراء وجود، ماوراء تاريخ، و ماوراء همه ي ما، در پرواز است و با چه قدرتي. كيست كه احساس نكند، كه به همان اندازه كه خواستن، كرنش، ذلت و عجز انساني در برابر انسان ديگر زشت است و نفرت آور، اظهار خضوع و خشوع و فروتني و عاجزانه التماس كردن و ستايش و سپاس انسان مغروري كه مظهر قدرت و دلاوري و خشونت در برابر قدرت هاي ديگر است، چقدر زيباست. زيرا اين انسان در برابر معشوق و در برابر معبودِ خود به خشوع و خضوع افتاده و ستايش و سپاس مي گزارد و اين نهايت است. آنچه كه زشت است، تملق از قدرت است، اما در برابر عشق و دوست داشتن، هر اندازه كه انسان خاكسار است، خدائي است.
در مسير زندگي، به ميزاني كه رشد عقلي، رشد فكري و رشد تكنولوژيك و رشد اقتصادي و رشد نظام اجتماعي و تسلط بر همه قوانين طبيعت آدمي، به خصوص انسان امروز را در دنيا و در طبيعت قوي مي كند، متمدنش مي كند، دكارتي و ارسطوئي اش مي كند، به همان ميزان نيز آدمي، لطافت روح و زيبايي معني را از دست مي دهد؛ ديگر نمي فهمد و در زير كام احساسش بسياري از شهدها و شيريني هايي را كه، از نعمت هاي مرموز و مجهول زندگي خدائي اين موجود انساني هستند، از دست مي دهد. نمي تواند بفهمد. و در نتيجه آدمي مقتدر، داراي يك روح خشن، و آدمي حسابگر پرورده مي شود. اگر انساني كه در قدرت پيش مي رود، عشق را و تجلي عشق را نفهمد، و خضوع و خشوع و نفي خويش را در برابر عشق، در برابر زيبائي مطلق، در برابر خداوند، احساس نكند، به ميزاني كه رشد عقلي پيدا مي كند و تسلط بر طبيعت، يك موجود خشن و خشك فلزي و مصنوعي بار مي آيد، گاه به صورت گرگي در مي آيد كه بيش از فلاسفه عاقل است. و خطر براي انسان امروز اين است.
نيايش و پرستش نه تنها در طول تاريخ بارقه ي عشق را در فرهنگ انساني و در عمق فطرت انساني تجلي مي داده و زنده نگه مي داشته و مشتعل و فروزان، بلكه به عنوان يكي از بزرگترين عوامل تربيتي، موجب تلطيف دائمي روح انسان مي شده است.
تاريخ زندگي بشر براساس "تنازع براي بقا" است، يعني همان "قانون جنگل" و "قانون حيوان". تاريخ ما را اين تنازع مي سازد. دائماً تضاد طبقاتي، تضاد ملي، تضاد نژادي و كشمكش اقتصادي و هر چه بيشتر فرا اندوختن، كسب كردن، غارت كردن، لخت كردن، آزار دادن ديگري است. اين قانون حاكم بر جامعه هاي بشري است و انديشيدن، عقل را به كار بردن، تكنيك داشتن، اختراع و اكتشاف، و علم اندوختن و فرهنگ و تمدن را ساختن نيز در همين راه است.
اما اگر انسان فقط و فقط در اين مسير و با همين عوامل پيش مي رفت، از امروز هم وحشي تر مي بود، به طوري كه حتي احساس وقاحت جنايت را نمي كرد. اگر مي بينيم، امروز هنوز برخلاف قدرت هاي حاكم بر جهان كه صريحاً و بطور قانوني و رسمي، بدتر از چنگيز، جنايت مي كنند، باز هم وجدان توده هاي مردم عادي در سراسر دنيا، لطيف ترين مسايل احساسي و انساني و زيبايي هاي اخلاقي و معنويت را مي فهمند و پاسدارش هستند. به سادگي جان مي دهند، ايثار مي كنند، از منافع خودشان مي گذرند، معني عشق را مي فهمند و معني فداكاري و وفاداري و دوست داشتن را مي فهمند؛ يكي از عوامل بزرگش پرستش است، كه موجب لطافت روح، رقت احساس، و زلال كردن شعور دروني آدمي شده است.
اين نكته از نظر اصطلاحي خوب نيست، اما معني آن خيلي جالب است، يكي از شعرا و نويسندگان مي گويد: "اي خدايان. اي خدايان نبايد بر ما حسرت خوريد زيرا ما بر شما حسرت مي خوريم، كه از لذت پرستيدن محروميد. اي خدايان، بر شما حسرت مي خوريم، كه از لذت پرستيدن محروميد و نمي توانيد كسي را بپرستيد، اين نعمتي است كه خاص انسان است." هم موجودات ديگر كه معني دوست داشتن را نمي فهمند، محروم اند، و هم خدايان، به خاطر اينكه معبودند، و عابد بودن را نمي توانند، و از اين لذت بزرگ محروم اند.
اگر دعا را از چنگ آدم هاي عاجز- عاجز در زندگي- آدم هايي كه از زير بار مسئوليت فرار مي كنند، آدم هايي كه همه عقده ها و عجزها و لذت ها و ضعف هايشان را به وسيله دعا، و تظاهر به دعا، مي خواهند اشباع كنند، درآوريد، و دعا را در متن اسلام، و در متن چهره هاي بزرگي مثل امام سجاد، مثل امام علي، مثل پسرانش، مثل خانواده اينها ببينيد كه آن قدرت عظيم را در تاريخ و آن انقلاب عظيم را در بشريت و آن جهاد ها و كشاكش ها و آن انرژي انفجاري را در عالم به وجود آوردند و بهترين و عاجزانه ترين و عاشقانه ترين سخن هاي نيايشگرانه و عاشقانه را هم: يعني زيباترين متن هاي دعا و گدازان ترين متون نيايش را به وجود آوردند، آن وقت پي مي بريد كه " نيايش در طول تاريخ، يك عامل بزرگ تلطيف روح آدمي است." يعني همانطوري كه عقل بزرگترين عامل در تمدن سازي جامعه هاي بشري بوده و جامعه متمدن ساخته است، عشق نيز بزرگترين عاملي بوده كه انسان متمدن ساخته است. جامعه متمدن غير از انسان متمدن است، گاه در يك جامعه وحشي مثل مدينه و مكه و عربستان قرن هفتم(ميلادي)، انسان هاي متمدن ساخته مي شوند، كه تاريخ هنوز مثلشان را سراغ ندارد، و گاه در جامعه هاي متمدني كه امروز بر جهان حاكم است و ما مي بينيم كه تا كجا رفته اند، انسان هاي وحشي اي زندگي مي كنند و پرورده مي شوند. مقصود نه آدم هاي معمولي است، چون بعضي ها حكايت مي كنند كه در كجا، در خيابان وال استريت، اينقدر جنايت شده و مي شود و خيال مي كنند كه جنايت كردن اين است؛ اما نه، اين بدبخت ها لات هستند، اينها مظهر جنايت نيستند، يك دادگستري درست كنيد، اينها هم درست مي شوند؛ اگر وضع اجتماعي روشن بشود، درست مي شوند. جنايتكار، قدرت هايي هستند، كه تاريخ را مي چرخانند، سرنوشت آينده بشر را قالب ريزي مي كنند و از الآن طرح نسل فردا را مي دهند و نبوغ هايي كه حاكم اند بر سرنوشت انسان متمدن ديده ام كه حتي بعضي از آقايان متفكر و روشنفكر، از قول فلان رئيس جمهور غربي و به استناد حرف او نقل مي كنند، كه در امريكا يا در فرانسه، يا در انگلستان اين قدر جنايت شده است. در صورتي كه يادشان مي رود كه فقط "يك جنايت" وجود دارد و آن هم، خود گوينده است. جنايت ها همه "سيئة من سيئات" همين آقاست. اين ها مظهر يك جنايت ديگرند، اينها در جامعه متمدن به وجود مي آيند.
باري عقل كه عامل بزرگ رشد تمدن اجتماعي است به وسيله علم - كه تجلي عقل است- جامعه متمدن ساخته است و عشق، انسان متمدن متعالي با روحي بزرگ، و حتي گاه بزرگتر از همه وجود، همه طبيعت، مي ساخته است. روحي كه آدم در انساني مثل "علي" حسش مي كند، كه "بودن" ش در اين اندام تنگش، تنگي مي كند؛ مي خواهد آنرا بشكند، مي خواهد تمام اين ديواره وجود را بتركاند. مضطربانه به در و ديوار دست مي كشد، كه نجات پيدا كند، فرار كند، اين روح توي قفس سينه اش تنگي مي كند، خفقان ايجاد مي كند. آري "عشق" روح را گاه اينقدر لطيف مي كند. عشق و دوست داشتن، تجلي اش پرستش و نيايش است.
چند جمله اي از متن"صحيفه سجاديه" را بدون انتخاب، مي آورم تا نشان داده شود كه اولا دعا به معناي آن نيست كه ما چيزي به دست آوريم. ثانيا دعا براي آن نيست كه آن را جانشين مسئوليت هاي انساني و عقلي خودمان بكنيم و ثالثا در متن تشيع علوي، كه مظهر مكتب نيايش و بنيانگذارش، امام سجاد، "زيباترين روح پرستنده" تاريخ بشر و جامعه و فرهنگ ماست، نيايش، مكتبي است كه تجليگاه عشق، آگاهي نسبت به جهان و عرصه نيازهاي بزرگ انساني است و رابعا "دعا" جهاد و مبارزه اجتماعي و جمعي در يك وضعيت ناهنجار اجتماعي است. به هر حال در اينجا بدون هيچ انتخابي، چند جمله اي از اولين دعاي صحيفه را مي آورم تا روشن شود كه طرز حرف زدن با حرف زدن دعا گوها و دعا خوان ها از زمين تا آسمان فاصله دارد.
چندي پيش كه راجع به دعا صحبت مي كردم در باره ضمائر دعاهاي صحيفه هم صحبت كردم و گفتم كه انسان در حال دعا چه چيزهايي مي خواهد. در صحيفه هر وقت امام از خودش صحبت مي كند و مجموعه چيزهايي را مي خواهد ضميرهايي به كار مي برد و هم چنين در مقام خطاب به خدا نيز كلماتي را به كار مي برد. دقيقا گفتم كه اينها را با چه متدي بايد جمع كرد، تدوين كرد و بعد نتيجه گيري نمود. يك دعا كننده، گاه چيزي را همين جوري، از خدا مي خواهد به عنوان احساني و گاه چيزي را به عنوان پاداش يك عمل مي خواهد و گاه نيز خواستش به عنوان آدمي ذليل و فقير و اصلا ناشايسته است كه فقط مي خواهد خدا او را ببخشايد.
امام، وقتي صحبت از ذلت، و صحبت از آلودگي و عجز و خواري و امثال اين حالات دعا كننده است، مي گويد: "انا"، گاهي هست كه چيزي را مثل "نجات"، "فلاح" يا خير و توفيق به نعمت مي خواهد، مي گويد "براي ما" وقتي كه احسان وافر و فضل زياد مي خواهد مي گويد: "آنها"، "مسلمين"؛ خودش را كنار مي كشد. من متوجه شدم كه اين نشانه اين است كه امام سجاد به خاطر وضع زندگي اجتماعي خاصي كه داشته به خصوص آن فاجعه بزرگ كه در جلوي چشمش گذشته- كه هيچ انساني آنچنان منظره اي را در اول جواني نديده - و بعد مسلما بار سنگين اين مصيبت و اين اندوه تا آخر عمر بر دوشش بوده است و زندگي اش نشان مي داده كه حتي كوچكترين نشانه اي براي او عاشورا را تداعي مي كرده و او را به ناله و فرياد و اشك مي آورده است و به خصوص امام سجاد در دوره اي بوده كه حتي كوچكترين امكاناتي را كه ديگر ائمه داشتند نداشته است. بعد از آن است كه يزيد و عبدالملك بر همه جا مسلط شده اند و همه قدرت هاي مقاومت از كوچك و بزرگ از بين رفته و فقط او تنها مانده است: تنهاي تنها كه حتي امكان شهادت هم ندارد. شهادت كه"جهاد انسان مومن آگاه مسئول با جور و جنايت است در دوره نتوانستن" در دوره اي كه حق پرست نمي تواند مبارزه كند، نمي تواند بجنگد، نمي تواند جهاد بكند، باز هم در اسلام از او سلب مسئوليت نمي شود. شهادت به عنوان اسلحه است و مبارزه مرگ را براي مبارزه با جور انتخاب مي كند. اين در لحظه اي است كه ديگر پايگاه حق پرستي، به كلي ويران، خلوت وغريب است. در اينجاست كه حق پرست اگر يك نفر هم هست باز مسئول است. در اينجاست كه مي گويند: "مرگ خودت را به عنوان تنها سلاح، آگاهانه و با تمام شعور انتخاب كن و برگرد به روي خصم".
امام سجاد در شرايط خاصي است كه حتي امكان "خوب مردن" هم برايش فراهم نيست (زيرا شهادت به معناي خوب مردن است) و در چنين زجري كه آدم، حتي نتواند بميرد، زندگي كردن مسلما روح را در كوره رنج هايي مي گدازد، كه پيش از هر عاملي يك روح زلال، و شكسته و گداخته را كه در كلمات و در تعابير و احساس هايش متجلي است رنج مي دهد. امام چه چيزي را از خدا مي خواهد؟ اين است كه مي گويم عاملي بزرگ، حكمت است؛ يعني اين كتاب دعا اصلاً "وسيله چيز خواستن" نيست، بلكه يك كتاب آموزش است؛ يك كتاب فلسفي است كه انسان را، خدا را، رابطه انسان با خدا را، رابطه انسان در جهان را، در زندگي - و به قول "سارتر" وضعيت انساني را- نشان مي دهد. " وضعيت انساني" يعني "من" در مجموعه اين عوامل و شرايطي كه هستم. يك چنين آموزش عميقي در زيباترين حالات فرد است و اسمش : "دعا" ست اما با آن معناي معمولي اش اصلاً دعا نيست يك كتاب آموزش عميق و علمي و اخلاقي و فلسفي است.
زيبايي تعبير، موسيقي كلام، لطافت كلماتي كه امام انتخاب مي كند، همه مسائلي هستند كه بعداً بايد به دقت مطالعه شوند، و من به سرعت و خيلي مجمل جملات را معني مي كنم، تا آنچه كه گفتم به عنوان نمونه روشن شود.
"الحمدلله الاول بلا اول كان قبله و الآخر بلا آخر يكون بعده"
اين تعبيرات چيز عجيبي است. در نيمه دوم قرن اول هجري است هنوز زبان عرب وارد ادبيات نشده و متني ندارد و هنوز كناب ادبي اي به وجود نيامده است. ادبيات عرب از قرن دوم و سوم هجري شروع مي شود و نيز تعبيرات فلسفي، تعبيرات ادبي، و رشد اصطلاح و رشد تعبيرات فلسفي و عقلي آن؛ و زبان صحيفه در اين اوج است.
شما در آن فضا در نظر بگيريد انساني را كه همه كارهايش را كرده همه مسئوليت هايش را انجام داده، اما به جاي غرور كه رهبران همواره دارند اينقدر خاضعانه حرف مي زند. رهبران روي اراده انساني شان تكيه مي كنند و برخي از انسان ها روي توكل و احساس و روي اراده غيبي تكيه مي كنند. گروه دوم كه به اراده غيبي اتكا مي كنند، معمولاً از نظر زندگي اجتماعي، آدمي هايي ابتدايي و عاجز بار مي آيند.
آنها كه روي اراده و عقل خودشان تكيه مي كنند يك غرور جبارانه و فرعوني پيدا مي كنند. ناپلئون مي گفت: " براي من"غير ممكن"، غير ممكن است. هر چيزي در برابر اراده من ممكن است". ببينيد يك چنين غول وحشي كه به اينجا رسيده چه چيزهايي را در زير پايش مي تواند به سادگي قرباني كند. تروتسكي كمونيست مي گويد:" اگر خورشيد بر مراد من نگردد، خورشيد را به زانو در مي آورم" بعد نگشت وخودش به زانو در آمد.
ولي كسي كه در وي چنين غروري به وجود مي آيد و چنين تكبر و تفرعني دماغش را مي گيرد به سادگي مي تواند همه كس را در راه منافع خودش و در راه هدفش قرباني كند. روح، لطافتش را از دست مي دهد.و از آن طرف نيز آدم هاي عاجزي بار مي آيند كه مگس را نمي توانند از روي صورتشان برانند و عاجزاند. اگر روح بتواند باهمه قدرت خودش و با همه تسلط خودش، و در اوج قهرمان بودن و ذوالفقار داشتن اش، در همان جا "سجاد" باشد اين است كه عالي ترين چهره انساني را همچون يك تابلو نشان مي دهد و اين روح اين قدر خاضعانه حرف مي زند. اين است كه مي گويم تلطيف روح، لطافت روح:
الحمدالله الاول بلا اول كان قبله و الآخر بلا آخر يكون بعده الذي قصرت عن رويته انصار الناظرين.
سپاس هر خداوندي را كه اولي است كه پيش از آن اولي نيست، و آخري كه پس از آن آخري نيست.
اين دعاست؟ از خدا چه چيزي مي خواهد؟ يا دارد به من، به خودش، به گوينده، به نيايشگر، يك حقيقت فلسفي و اعتقادي را توصيف مي كند؟ فقط خطاب است.
الذي قصرت عن رويته ابصار الناظرين
خدايي كه از ديدارش، ديده بينندگان عاجز است، كوتاه است.
و عجزت عن نعته اوهام الواصفين.
و در وصف او (نه تنها فكر و عقل و منطق بلكه) تخيل و توهم وصف كنندگان نيز عاجز است.
ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا
آفرينش را به قدرت خويش ابداع كرد.
و اخترعهم علي مشيّته اختراعا
و بر اراده خويش همه آفريده ها را اختراع كرد.
ثم سلك بهم طريق ارادته و بعثهم في سبيل محبته
آنگاه همه را در طريق خواست خويش به راه آورد، و همه را در راه دوست داشتن خويش برانگيخت.
برخلاف كليساهاي مسيحي كه دنيا را پر از هول، پر از جبروت، پر از غرور، پر از وحشت، پر از لجن، پر از غول، پر از سايه هاي خير و شر و امثال اينها نشان مي دهند، در اينجا بنياد خلقت و بنياد وجود، بر يك نظم، بر يك اراده، با يك روشنايي و يا دوست داشتن شروع مي شود.
لايملكون تاخيرا عما قدمهم اليه و لا يستطيعون تقدما الي ما اخرهم عنه
از آنچه خدا آنها را به پيش و مقدم داشته است تاخيرش بر ايشان ممكن نيست، و هم چنين تقدم و جلو افتادن از آنچه كه او به تاخيرشان انداخته است ممكن نيست.
يعني كاملا اراده اوست كه اندازه ها را معين كرده، ترتيب ها را، نظام ها را مشخص كرده است. در اينجا به يك چيز بر مي خوريم در درون اين جبر باز به يك اختيار مطلق، بر اساس همان بينش توحيدي.
و جعل لكل روح منهم قوتا معلوما مقسوما من رزقه لا ينقص من زاده ناقص و لا يزيد من نقص منهم زائد.
براي هر روحي از آنها قوتي مشخص و پخش كرده قرار داده است كه نه كم كننده اي مي تواند كمكش كند و نه زياد كننده اي زياد.
ثم ضرب له في الحموة احلا موقوتا
و سپس براي هر موجودي، هر روحي، هر حياتي، يك اندازه معين و يك وقت معين و مدت مشخص تعيين كرده و بريده است.
و نصب له امدا محدودا
و يك عمري، و يك نهايتي كاملا تعيين شده، مشخص كرده.
يتخطاء اليه بايام عمره
هر چيزي، هر روحي، هر حياتي، تمام ايام عمرش را بر روي همين حد قدم بر مي دارد.
و يرهقه باعوام دهره
و به نهايت و به سرنوشت نزديك مي شود.
حتي اذا بلغ اقصي اثره
تا آنگاه كه به آخرين اثرش به آخرين راهش و نهايتش برسد.
و استوعب حساب عمره، قبضه الي ما ندبه اليه من موفور ثوابه او محذور عقابه
اين ها سرنوشت همه موجودات است.
ليجزي الذي اساوا بماعملوا
(اين آيه قرآن است كه مندرج شده)
و يجزي الذين احسنوا بالحسني
تمام آفرينش اين خلقت، اين راه رفتن، اين ابداع كردن، اين خلق همه چيز، هرچيزي را اندازه گرفتن، و هر چيزي را يك عمر محدود و مشخص و معيني برايش قرار دادن، و همه چيز را با مشيت خودش مشخص كردن، همه اينها براي چيست؟ براي اينكه آنهايي كه بد كردند به سبب عمل بدي كه كردند جزاي بدي ببينند و كساني كه نيكي كردند پاداش نيك به خاطر عمل نيكشان ببينند. از اينجا به نهايت و فلسفه غائي خلقت مي آيد.مي بينيم كه هنوز چيزي نخواسته است.
عدلا منه
براساس يك عدلي براساس يك اندازه گيري دقيق.
تقدست اسماوه و تظاهرت آلاوه
اسمائش مقدس است و تمام نعمتش آشكار.
لايسئل عما بفعل وهم يسئلون
او از آنچه مي كند باز خواست نمي شود بلكه اينانند كه باز خواست مي شوند.
و الحمدلله الذي لو حبس عن عباده معرفة حمده علي ما ايلاهم من منته المتتابعه، واسنع عليهم من نعمه المتظاهره، لتصرفوا في منته فلم يحمدوه و توسعوا في رزقه فلم يشكروه و لوكانوا كذلك اخرجوا من حدود الانسانيه.
اين حمد همان پرستش است، نفس پرستش يعني تجلي بي غرضانه و خالصانه عشق، "الحمد" اين حمدي است كه تمام مداحي ها را و چاپلوسي ها را بر زبان انسان براي غير او [خدا] تحريم مي كند و شرك لقب مي دهد (چقدر لطافت و احساس دارد.) سخن از آگاهي انساني است، رشد انساني است و اخلاق و فضيلت انساني است، "و لوكانوا كذلك" مي گويد: سپاس. از چه نعمت هايي سپاس مي گذارد؟
" سپاس خداي را كه اگر از بندگانش شناخت و معرفت سپاس او گفتن را بر آنچه به بندگانش از نعمت هاي پي در پي عطا كرده است و از نعمت هاي آشكار برخوردار كرده است مي گرفت اگر اين سپاسگزاري و اين شناخت انسان را نسبت به اين نعمت ها از انسان مي گرفت چه مي شد؟ انسان آنوقت در اين نعمت ها و از اين نعمت ها برخوردار مي شد و مي خورد و مي چريد و مي آشاميد بي آنكه او را بر اين نعمت ها سپاس گويد.
"و توسعوا في رزقه فلم يشكروه"
و بر رزق انسان خدا وسعت مي داد، اما انسان او را شكر و سپاس نمي گفت. براي اينكه خدا معرفت و شناخت سپاس از نعمت را از او گرفتهو اگر اين جور مي شد انسان از چار چوب انسان بودن خارج مي شد.
الي حد البهيميه
و تا حد حيوانيت تنزل پيدا مي كرد.
چون حيوان است كه وقتي نعمتش هم سرشار شود و وقتي كه در تمام زمين باران مي آيد و تمام زمين سبز و در زير علف غرق مي شود باز هم نمي فهمد چه كسي را بايد سپاس بگذارد. چون آگاهي ندارد. انسان شاكر، انسان خود آگاه است. "شكر" عكس العمل انسان آگاه است سپاس گفتن، تملق نيست.نشانه شناخت انسان نسبت به سرچشمه حياتش است.
فكانوا كما وصف محكم كما به
آنوقت آدمي مثل همان چيزي مي شد كه خداوند در كتاب محكمش گفته:
ان هم الا كالانعام
اينها هيچ نيستند مگر مانند چهارپايان.
بل هم اضل سبيلا
بلكه گمراه تر از چهارپايان.
چون چهارپايان شعور و شناخت ندارند، اما اين انسان ها شعور دارند، شناخت ندارند و اين بدتر است.
و الحمدلله علي ما عرفنا من نفسه و الهمنا من شكره و فتح لنا من ابواب العلم بربوبيه
از لحاظ تعليم و تربيت، اين عالي ترين متد تعليم و تربيت است به جاي اينكه به بچه امر و نهي كني كه تو بايد اين كار را بكني تو بايد آن كار را نكني... توصيف كن كسي را كه اين كارها را مي كند و اين كارها را نمي كند به جاي امر، جمله خبري به او بگو تا او خودش را مامور نيابد، خودش را انساني بيابد كه دارد آگاهي نسبت به حقيقت پيدا مي كند.
سپاس مي گزارد بر اين نعمت ها، كه اگر اين نعمت ها را به ما نمي دادي اگر شكر نعمت را به ما نمي دادي، ما مثل حيوان مي شديم. به جاي اينكه بگويد: آي آدم ها، "شكر نعمت، نعمتت افزون كند،" اگر شكر نكني مثل حيواني، مثل چهارپائي، بدتر از چهارپائي، پس شكر كنيد، اين طور نمي گويد. مي گويد: شكر مي كنم. اين يك چيز مسلم است كه شكر مي كنم؛ مسلم است كه سپاس مي گزارم. منتهي امام از ارزش سپاسگزاري ما سخن مي گويد: اين نعمت بزرگي است كه خداوند به ما داده. معرفت حمد را، شناخت سپاسگزاري از نعمت و سرچشمه حيات انسان را، به انسان داده و ما اين معرفت را داريم، و اگر كسي هم ندارد (در اينجا مي بينيم كه به او فشار نيامده، مامور نشده، بلكه يك چيز طبيعي است) آدم خودش بايد متوجه بشود تا اگر در اينجا ضعيف است خودش ضعفش را برطرف كند. بهترين راه آموزش، آموزش غيرمستقيم است. سپاس مي گزارد به داشتن اين چيزها در صورتي كه ما معمولاً امر و سرزنش مي كنيم به نداشتن اين چيزها.
سپاس تو راست كه درهاي دانش را با سرانگشت پروردگاريت بر ما گشودي.
و دلنا عليه من الاخلاص له في توحيده
به جاي اينكه امر كند كه شما بايد در توحيدتان به اخلاص برسيد و توحيد خالص داشته باشيد مي گويد:سپاس مي گزارم خدا را كه ما را به اخلاص در توحيد رسانده است و دلالت و راهنمايي كرد ما را در اخلاص در توحيد.
وجنبنا من الالحاد و الشك في امره
و دور كرد ما را از الحاد و شك در امرش، در حكمش و در حكومتش.
حمدا نعمر به فيمن حمده من خلقه
اينجا مسابقه را مطرح مي كند. مسابقه! اين مسئله مطرح نيست كه ما، مسلما، زندگيمان را در ستايش و سپاس و پرستش مي گذرانيم اين مساله مطرح نيست؛ اين امر مسلم است، صحبت مسابقه است. سپاسي كه- نعمر به- با اين حمد و با اين پرستش و سپاس زندگي مي كنيم. همه عمر را زندگي مي كنيم؛ زيستنمان با سپاس است: زيستني با سپاس در ميان كساني كه از ميان خلقش خدا را سپاسگزارند. سپاس مي گزارم كه من زندگي ام را با سپاس مي گذرانم در ميان سپاسگزارانش.
و يسبق به من سبق الي رضاه و عفوه
و از ميان كساني كه پيش مي تازند در مسير بدست آوردن خشنودي او و گذشت او، من از همه شان پيشدستي و پيشگامي مي كنم.
حمدا يضئي لما به ظلمات البرزخ و يسهل علينا به سبيل المبعث و يشرف به منازلنا عند مواقف الاشهاد.
حمدي كه تاريكي هاي برزخ را روشن مي كند و آسان مي كند بر ما راه برانگيخته شدن را، و مكان هاي شهادت را شرف و كرامت مي بخشد.
يوم تجزي كل نفس
آن جبر را در اول خلقت ديديم. در اينجا باز صحبت از انسان است اختيار است.
يوم تجزي كل نفس بما كسب و هم لا يظلمون.
آن روزي كه هر كسي به آنچه در زندگي به دست آورده است، پاداش داده مي شود و جزا، بر هيچكس آنجا ظلم نمي شود.
يعني سرنوشت هر كسي ساخته دست خود اوست: "يوم ينظرالمراء ما قدمت به يداه" قيامت اين چنين روزي است.
يوم لا يغني مولي عن مولي شيئا و لا هم ينصرون.
روزي كه دوست را دوستي از هيچ چيز، و به هيچ چيز كمكي نمي تواند كرد و هيچكس آنجا ياري نمي شود.
حمدا يرتفع منا الي اعلي عليين.
عين جمله "كارل" كه ترجمه اين جمله است مي گويد:
" نيايش هائي كه همچون بخار آتش ها و گداخته ها از قلب هاي مذاب نيايشگران از سطح تيره زمين به آسمان بالا مي رود و به سوي كانون اصلي معنوي عالم جذب مي شود، سخناني است كه عشق با خداوند مي گويد."
حمدا يرتفع منا الي اعلي عليين.
سپاسي كه از درون ما، از ذات ما، از جانب ما، به سوي اعلي عليين صعود مي كند.
في كتاب مرقوم يشهده المقربون
تكه تكه آيات قرآن است.
حمدا تقربه عيوننا اذا برقت الابصار
حمدي كه بدان چشم ما در لحظه اي كه چشم ها خيره شده است و باز مانده است از وحشت، شادي و نشاط مي دهد.
و تبيض به وجوهنا اذا سودت الابشار
و سيماي ما را سپيد مي كند در هنگامي كه پوست ها سياه شده است.
حمدا نعتق به من اليم نارالله الي كريم جوار الله
سپاسي كه بدان از درد و زجر آتش خدايي هم چون بنده اي آزاد مي شويم به سوي جوار و همسايگي كرامت خدا.
حمدا يزاحم به ملائكته المقربين و نصام به انبياء المرسلين في دارالمقامه التي لاتزول و محل كرامته التي لا تحول.
حمدي كه بدان فرشتگان نزديك خداوند، انبوه مي شوند و ما با آنها درهم مي افتيم، و به هم فشرده مي شويم، حمدي كه ما را بحبوحه و انبوه فشرده فرشتگان نزديك خداوند غرق مي كند و قرار مي دهد و ما را آن حمد با پيامبران فرستاده اش مي پيوندد، در آن باشگاه و ايستادن گاهي كه هرگز نابود نمي شود.
و محل كرامته التي لا تحول
و اقامتگاهي و جايگاه فرود آمدني و فرود آمدِ نگاه كرامتي كه هرگز دگرگون نمي شود.
و الحمدلله الذي احنار لنا محاسن الخلق و اجري علينا طيبات الرزق
هيمشه مسائل مادي، و مسائل معنوي، نان و روح، دل و اقتصاد، زندگي مادي و زندگي معنوي در يك صف اند، جدا نيست در همين اوج معنويت و معراج باز مي بينيم مسائل زندگي مادي مطرح است.
سپاس خداوندي را كه براي ما زيبايي هاي آفرينش را عطا كرده است.
"ما" يعني "انسان": صحبت از خودش يا فرد خودش يا خانواده اش نيست. صحبت بشريت است، اينجا با خدا حرف مي زند، در برابر همه وجود و موجودات ديگر جهان بيني به اين وسعت است.
سپاس خدايي را كه براي انسان زيباترين زيبايي ها و نيكي هاي وجود را- آفرينش را- عطا كرده است، انتخاب كرده است.
واجري علينا طيبات الرزق
و پاكيزه روزي ها را براي ما فرمان داده است.
و جعل لنا الفصيلة بالملئكة علي جميع الخلق
و با قدرت و توانايي انساني كه براي ما داده است و فضيلتي كه زائيده توانايي و قدرت ما در جهان است كه خدا به ما عطا كرده است: قدرت بر جميع الخلق
فكل حليقته منقاده لنا بقدرته
وهر آفريده اي در برابر ما به قدرت خداوند منقاد و مطيع شده است.
و صائره الي طاعتنا بعزته
و به عزت او هر پديده اي مطيع و مسخر انسان شده
و الحمد لله الذي اعلق عنابات الحاجة الا اليه
اينها فرمان است، درس است، به صورت سپاس بر نعمتي كه داريم. به جاي اينكه نعمت هايي را كه نداريم بخواهيم، به اين صورت بيان مي كند و به جاي اينكه بگويد: "من نديدم كه سگي پيش سگان سر خم كند"... تملق نگوييد، چاپلوسي نكنيد و به در خانه اين و آن خم نشويد و ... به اين شكل بيان مي كند.
و الحمدلله الذي اغلق
سپاس خداوندي را كه قفل زده است. چي را؟
عنا باب الحاجة الا اليه
در نياز جز به سوي خودش را
هر در ديگري را به روي ما بست. اصلاً نمي شود از ديگري چيزي خواست؛ اگر هم بروي بخواهي چيزي به تو نمي دهند. اصلاً درها بسته است.
الحمدلله الذي اغلق عنا باب الحاجة الا اليه
اين تربيت است آموزش است. چيزي نمي خواهد.
فكيف نطيق حمده
پس چگونه مي توانيم سپاسش گفت؟
ام متي نودي شكره
كي مي توانيم سپاسش را ادا كنيم.
لا، متي
نه، كي ؟
و الحمد لله الذي ركب فيما آلات البسط و جعل لنا ادوات القبض و متعنا بارواح الحيوه و اثبت فينا جوارح الاعمال و غذانا بطيبات الرزق و اغنانا بفضله و اقنانا بمنه
معني اش تقريبا معلوم است:
تمام ابزارهاي قبض و بسط و ارواحي كه براي ما حيات ايجاد مي كنند و نيروهايي كه حيات ما را در زندگيمان تامين مي كنند و جوارحي كه به ما عمل را اعطا مي كنند و هم چنين خدايي كه بر بهترين و پاكيزه ترين رزق ها به ما روزي عطا كرد و ما را به فضل و كرم خودش سرمايه دار و بي نياز كرد.
اينها را همه داد. اندام كاركردن، غذا و هم چنين فضيلت، حيات، ابزار قبض، ابزار بسط و هم چنين تسلط بر همه آفرينش، مسخر كردن همه پديده ها و امتياز بشريت بر همه چيزها، معرفت، آگاهي، گشودن باب علم به قدرت خداوند همه اينها را به انسان داد؛ حالا چي؟
مسئوليت.
ثم امرنا ليختبر طاعتنا
بعد فرمان داد به ما، تا ميزان طاعت ما را بيازمايد.
و نهانا ليبتلي شكرنا
اينجا شكر، از آنچه ما مي فهميم معني بالاتري دارد.
و نهي كرد ما را تا سپاس ما را امتحان كند.
فخالفنا عن طريق امره
(اينجا شديدترين حالت روحي ناشي از سرزنش خود به انسان دست مي دهد.)
از راه فرمان و امرش مخالفت كرديم و به راه ديگر رفتيم
و ركبنا متون زجره
و بر پشت نهي ها و منهيات تاختيم
فلم يبتدرنا بعقوبته
اما بعد از همه آن نعمت ها كه به ما داد، بعد از آنكه امر كرد و اطاعت نكرديم، مخالفت كرديم بيشتر از همه، و منهيات را بيشتر از همه و زودتر از همه انجام داديم.
اما:
فلم يبتدرنا بعقوبته
به عقوبتش پيشدستي و سرعت نكرد
و لم يعاجلنا بنقمته
به انتقام و خشمش شتاب نگرفت
بل تانا برحمته تكرما
بلكه با تاني، با فرصت، فراغت، تحمل، از طريق رحمتش و كرامتش
وانتظر مراجعتنا برافته حلما
و چشم انتظار ماند تا شايد ما برگرديم و با حلم بسيار منتظر شد تا شايد به راه آئيم.
و الحمدلله الذي دلنا علي التوبة التي لم نقدهاالا من فضله
سپاس خداوندي را (باز در اينجا ما را به بازگشت هدايت كرده) كه اين نعمت بازگشت از پليدي و بدي را به ما داده، اين راه گريز را گذاشته؛ اين نعمتي است كه جز از فضلش سر نمي زند
فلو لم نعتدد من فضله الا بها لقد حس بلاوه عند نا و حل احسانه البنا و جسم فضله علينا فما هكذا كانت سنته في التوبة لمن كان قبلنا
در اديان ديگر، توبه، خود سوزي بود. كسي كه مي خواست توبه كند، يا بايد خودش را پوست مي كند يا او را پوست مي كندند يا مي سوزاندند يا بايد از گوشت او ديگري مي خورد. در فيليپين يكي از روحانيون بزرگ چون جزو زهاد بود و پاك بود و حتما بهشتي، براي اينكه پادشاه مي خواست توبه كند، وي نزديك مرگ پادشاه خودش را كشت و از گوشت مرده اش پادشاه خورد. او هم لابد توبه اش قبول شد! چيزهايي بسيار فجيع و زشت در توبه هاي مذاهب ديگر هست. اينجا امام به اين اشاره مي كند:
فما هكذا كانت سنته في التوبة لمن كان قبلنا لقد وضع عنا ما لا طاقه لنا به.
توبه در اديان گذشته اين طور نبوده، چون ما تاب و توان تحمل آن اشكال از توبه را نداشتيم، خدا تخفيف داده است.
و لم يكلفنا الا وسعا
در اينجا دارد درس مي دهد.و جز آنچه كه در توانايي ما هست به ما تكليف نمي كند.
و لم يدع لا حدمنا حجة و لا عذرا
اين است كه حتي بعد از آن گناه، آن پليدي، نيز توبه اي به اين آساني، و امكان بازگشتي ساده در اختيار انسان هست، تا ديگر هيچ حجتي و هيچ بهانه اي و عذري بر انسان نباشد.
حمدا لا منتهي لحده
سپاس و ستايش كه هيچ اندازه اي برايش نيست.
و لا حساب لعدده، و لا مبلغ لغايته و لا انقطاع لامده
حمد ايكون وصله الي طاعته وعفوه
حمدي كه وصال به سوي طاعتش و عفوش باشد
و سببا الي رضوانه و ذريعة الي مغفرته و طريقا الي جنته و خفيرا من نقمته
و يك پناهگاهي از انتقامش، از خشمش، از غضبش
و امنا من غضبه
و يك فراغتي و آسودگي اي از غضبش
و طهيرا علي طاعته
و كمك و پشتيباني اي بر طاعتش
و حاجرا عن معصيته
و حائلي و مانعي از معصيتش
و عونا علي تادية حقه و وظائفه
و كمكي براداي حق او و هم چنين وظايفش
حمدا نسعد به في السعداء
ببينيد به كجا مي رسد، از زير بار در رفتن نيست. دعا عامل وادار كردن است و اين دو تا، دو تاست اين آخرين دعاست، و آخرين سخن
حمد ا نسعد به في السعداء من اوليائه
حمدي كه با سرانگشت اين حمد با وسيله اين حمد، از نيكبختان و سعادتمنداني كه در ميان اولياء خداوند هستند، من به وسيله اين حمد نيكبختي بگيرم.
و بصير به
واين حمد دگرگونمان كند، عوضمان كند، تغييرمان دهد و قرارمان دهد.
في نظم الشهداء بسيوف اعدائه
حمدي كه دگرگون شويم با آن حمد و در سلسله شهيداني كه به شمشير دشمنان خداوند كشته شده اند، حساب شويم و قرار گيريم.
انه ولي حميد
والسلام.
نوشته شده توسط کرشمه در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:18 موضوع کلمات بزرگان | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
سلام .اسم ادبی من کرشمه است .و درباره فرهنگ و ادبیات ایران و جهان مطالبی را تهیه می کنم. متاسفانه وبلاگم در آذر 86 هگ شد.دوباره آنرا با همان نام احیا کردم.نظرات شما درباره وبلاگم مفید و ارزشمند میباشد.باتشکر
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
طراح قالب
POWERED BY