X
تبلیغات
کرشمه

کرشمه

فرهنگ و ادبیات فارسی

شعری از رودکی

زمانه ، پندی آزادوار داد مرا

 

زمانه، چون نگری، سربه سر همه پندست

به روز نیک کسان، گفت: تاتو غم نخوری

 

بسا کسا! که به روز تو آرزومندست

زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه

 

کرا زبان نه به بندست پای دربندست

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 23:33  توسط کرشمه  | 

غزلی زیبا از عطار نیشابوری

یکی از زیبا ترین غزلهای عطار نیشابوری را تقدیم دوستان می کنم. هر وقت خودم آنرا می خوانم دلم می لرزد. شما چطور؟

از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار

شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار

کار من شد چو سر زلف سیاهش درهم

حال من گشت چو خال رخ او تیره و تار

گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خراب

گفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار

گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا

چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار

گفتم اندر حرم وصل توام مأوی بود

گفت اندر حرم شاه که را باشد بار

گفتم از درد تو دل نیک شود، گفتا نی

گفتم از رنج تو دل باز رهد، گفتا دشوار!

گفتم از دست ستم‌های تو تا کی نالم

گفت تا داغ محبت بودت بر رخسار

گفتم ای جان جهان چون که مرا خواهی سوخت

بکشم زود وزین بیش مرا رنجه مدار

در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم

هرزه زین بیش مگو کار به من بازگذار

گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانم

در ره عشق تو را با من و با خویش چه کار

حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانی

خون خور و جان کن ازین هستی خود دل بردار

چون که عطار ازین شیوه حکایات شنود

دردش افزون شد ازین غصه و رنجش بسیار

با رخ زرد و دم سرد و سر پر سودا

بر سر کوی غمش منتظر یک دیدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 18:39  توسط کرشمه  | 

قصیده ایی زیبا از فرخی سیستانی- در لغز شمع و مدح حکیم عنصری

فرخی سیستانی را بزرگ ترین قصیده سرای ایران زمین نامیده اند.یکی از زیبایی های قصیده که مورد توجه قرار می گیرد اینست که شاعر ابتدا چند بیت درباره ی موضعی صحبت کرده و سپس ناگهان به موضوع اصلی خود که معمولا مدح شاهان می پردازد و صله دریافت می کند(پاچه خواری می کند و مواجب می گیرد). در این شعر شاعر چیره دست شمع را بصورت معمایی مطرح می کند و خود را با او قیاس.سپس به موضوع اصلی قصیده می پردازد:

ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن

جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن

هر زمان روح تو لختی از بدن کمتر کند

گوی اندر روح تو مضمر همی‌گردد بدن

گر نیی کوکب، چرا پیدا نگردی جز به شب

ور نیی عاشق، چرا گریی همی بر خویشتن

کوکبی آری ولیکن آسمان تست موم

عاشقی آری، ولیکن هست معشوقت لگن

پیرهن در زیر تن‌پوشی و پوشد هر کسی

پیرهن بر تن، تو تن پوشی همی بر پیرهن

چون بمیری آتش اندر تو رسد زنده شوی

چون شوی بیمار، بهتر گردی از گردن زدن

تا همی‌خندی، همی‌گریی و این بس نادر است

هم تو معشوقی و عاشق، هم بتی و هم شمن

بشکفی بی نوبهار و پژمری بی‌مهرگان

بگریی بی‌دیدگان و باز خندی بی‌دهن

تو مرا مانی و من هم مر ترا مانم همی

دشمن خویشیم هر دو دوستدار انجمن

خویشتن سوزیم هر دو، بر مراد دوستان

دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن

هر دو گریانیم و هر دو زرد و هر دو در گداز

هر دو سوزانیم و هر دو فرد و هر دو ممتحن

آنچه من در دل نهادم، بر سرت بینم همی

وانچه تو بر سر نهادی در دلم دارد وطن

اشک تو چون در که بگدازی و بر ریزی به زر

اشک من چون ریخته بر زر همی برگ سمن

روی تو چون شنبلید نوشکفته بامداد

وان من چون شنبلید پژمریده در چمن

رسم ناخفتن به روزست و من از بهر ترا

بی وسن باشم همه شب، روز باشم با وسن

از فراق روی تو گشتم، عدوی آفتاب

وز وصالت بر شب تاری شدستم مفتنن

من دگر یاران خود را آزمودم خاص و عام

نی یکیشان رازدار و نی وفااندر دو تن

رازدار من تویی، ای شمع یار من تویی

غمگسار من تویی من زان تو، تو زان من

تو همی‌تابی و من برتو همی‌خوانم به مهر

هر شبی تا روز دیوان ابوالقاسم حسن

اوستاد اوستادان زمانه عنصری

عنصرش بی‌عیب و دل بی‌غش و دینش بی‌فتن

شعر او چون طبع او: هم بی‌تکلف هم بدیع

طبع او چون شعر او: هم با ملاحت هم حسن

نعمت فردوس یک لفظ متینش را ثمر

«گنج بادآورد» یک بیت مدیحش را ثمن

تا همی‌خوانی تو اشعارش، همی‌خایی شکر

تا همی‌گویی تو ابیاتش، همی‌بویی سمن

حلم او چون کوه و اندر کوه او کهف امان

طبع او چون بحر و اندر بحر او در فطن

نظم او و لفظ او و ذوق او و وزن او

هر خطابش، هر عتابش هر مدیحش، هر سخن

گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو

روز جد و روز هزل و روز کلک و روز دن

در بار و مشکریز و نوش طبع و زهر فعل

جانفروز و دلگشا و غمزدا و لهوتن

کوجریر و کو فرزدق، کو زهیر و کو لبید

ربهٔ عجاج و دیک الجن و سیف ذویزن

کو حطیه، کوامیه، کو نصیب و کو کمیت

اخطل و بشار برد، آن شاعر اهل یمن

وز خراسان: بوشعیب و بوذر آن ترک کشی

وان ضریر پارسی، وان رودکی چنگزن

آن دو گرگانی و دو رازی و دو ولوالجی

سه سرخسی و سه کاندر سغد بوده مستکن

ابن هانی، ابن رومی، ابن معتز ابن بیض

دعبل و بوشیص و آن فاضل که بود اندر قرن

وان خجسته پنج شاعر کو، کجا بودندشان

عزه و عفرا و هند و میه و لیلی سکن

وان دو امرالقیس و آن دو طرفه، آن دو نابغه

وان دو حسان و سه اعشی وان سه حماد و سه زن

از بخارا پنج و پنج از مرو و پنج از بلخ باز

هفت نیشابوری و سه طوسی و سه بوالحسن

گو فراز آیند و شعر اوستادم بشنوند

تا غریزی روضه بینند و طبیعی نسترن

تا بر آن آثار شعر خویشتن گریند باز

نی برآثار و دیار و رسم و اطلال و دمن

او رسول مرسل این شاعران روزگار

شعر او فرقان و معنایش سر تا سر سنن

شعر او فردوس را ماند، که اندر شعر اوست

هر چه در فردوس ما را وعده کرده ذوالمنن

کوثرست الفاظ عذب او و معنی سلسبیل

ذرق او انهار خمر و وزنش انهار لبن

لذت انهار خمر اوست ما را بی‌حساب

راحت ارواح لطف اوست ما را بی‌شجن

از کف او جود خیزد وز دل او مردمی

از تبت مشک تبتی، وز عدن در عدن

وقت صلحش کس نداند مرغزن از مرغزار

وقت خشمش، کس نداند مرغزار از مرغزن

همتش آب و معالی ام و بیداری ولد

حکمتش عم و جلالت خال وهشیاری ختن

زین فروتر شاعران دعوی و زو معنی پدید

وین حکیمان دگر یک فن و او بسیار فن

از زغن هرگز نیاید فر اسب راهوار

گرچه باشد چون صهیل اسب آواز زغن

حبذا اسبی محجل مرکبی تازی نژاد

نعل او پروین نشان و سم او خارا شکن

بارکش چون گاومیش و بانگزن چون نره شیر

گامزن چون ژنده پیل و حمله بر چون کرگدن

یوز جست و رنگ خیز و گرگ پوی و غرم تک

ببر جه، آهو دو و روباه حیله، گور دن

چون زبانی اندر آتش، چون سلحفاة اندر آب

چون نعایم دربیابان، چون بهایم در قرن

رام زین و خوش عنان و کش خرام و تیزگام

شخ نورد و راهجوی و سیل بر و کوهکن

پشت او و پای او و گوش او و گردنش

چون کمان و چون رماح و چون سنان و چون مجن

بر شود بر بارهٔ سنگین، چو سنگ منجنیق

در رود در قعر وادی چون به چاه اندر، شطن

بر طراز آخته پویه کند چون عنکبوت

بربدستی جای بر، جولان کند چون بابزن

رخش با او لاغر و شبدیز با او کندرو

ورد با او ارجل و یحموم با او اژکهن

اینچنین اسبی تواند برد بیرون مرمرا

از چنین وادی، ز قاعی سهمناک و نیشزن

از تبش گشته غدیرش همچو چشم اعمشان

وز عطش گشته مسیلش چون گلوی اهرمن

گشته روی بادیه چون خانهٔ جوشنگران

از نشان سوسمار و نقش ماران شکن

همچو آواز کمان آوای گرگان اندرو

همچو جعد زنگیان شاخ گیاهان، پرشکن

بر چنین اسبی چنین دشتی گذارم در شبی

تیره چون روز قصاص و تنگ چون روز محن

روی شسته آسمان او به آب لاجورد

دست در بسته زمینش از قیر و از مشک ختن

راست چون یک قبضه و یک خانه قوسی بود

آن بنات النعش تابان بر سر کوه یمن

بر سپهر لاجوردی صورت «سعدالسعود»

چون یکی خال عقیقین، بر یکی نیلی ذقن

چون سه سنگ دیگپایه «هقعه» بر جوزا کنار

چون شرار دیگپایه پیش او خیل پرن

اسب من در شب دوان همچون سفینه در خلیج

من بر او ثابت چنانچون بادبان اندر سفن

گاهش اندر شیب تازم، گاه تازم برفراز

چون کسی کو گاه بازی بر نشیند بر رسن

در میان مهد چشم من نخسبد طفل خواب

تا نبینم روی آن برجیس رای تهمتن

تا نگیرم دامن اقبال او محکم به چنگ

تا نبوسم خاک زیرپای او، ذوالطول و من

ای منوچهری همی‌ترسم که از بیدانشی

خویشتن را هم به دست خویشتن دوزی کفن

آنکه اندر زیر تاج گوهر و دیبای شعر

چون نگار آزرست و چون بهار برهمن

برد خواهی پیش او ناپروریده شعر خویش؟

کرد خواهی در ملامت عرض خود را مرتهن؟

بر دم طاووس خواهی کرد نقشی خوبتر؟

در بهشت عدن خواهی کشت شاخ نارون؟

آنکه استادان گیتی برحذر باشند ازو

تو به نادانی مرو نزدیک او، لاتعجلن

مجلس استاد تو چون آتشی افروخته‌ست

تو چنانچون اشتر بی‌خواستار اندر عطن

اشتر نادان ز نادانی فروخسبد به راه

بی‌حذر باشد از آن شیری که هست اشترشکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 18:26  توسط کرشمه  | 

غزلی زیبا از رهی معیری-حدیث جوانی

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 17:55  توسط کرشمه  | 

غزلی زیبا ازشیخ اجل سعدی

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی

مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی

بنای مهر نمودی که پایدار نماند

مرا به بند ببستی خود از کمند بجستی

دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودت

به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی

چراغ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن

کس این سرای نبندد در این چنین که تو بستی

گرم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی

شکنجه صبر ندارم بریز خونم و رستی

بیا که ما سر هستی و کبریا و رعونت

به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی

گرت به گوشه چشمی نظر بود به اسیران

دوای درد من اول که بی‌گناه بخستی

هر آن کست که ببیند روا بود که بگوید

که من بهشت بدیدم به راستی و درستی

گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من

تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی

عجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالد

که عشق موجب شوقست و خمر علت مستی

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 17:53  توسط کرشمه  | 

غزلی زیبا از فخرالدین عراقی

طره‌ی یار پریشان چه خوش است قامت  دوست  خرامان  چه  خوش است
خط خوش بر لب جانان چه نکوست سبزه و چشمه‌ی حیوان چه خوش است
از می عشق دلی مست  و  خراب همچو چشم خوش جانان چه خوش است
در    خرابات     خراب   افتاده عاشق بی سر و سامان چه خوش است
آن دل    شیفته‌ی    ما   بنگر در  خم  زلف پریشان    چه  خوش است
یوسف   گم شده‌ی ما را  بین کاندر آن چاه  زنخدان  چه   خوش است
لذت عشق بتم از من    پرس تو از آن  بی‌خبری کان   چه خوش است
تو چه دانی که شکر خنده‌ی او از دهان شکرستان چه خوش است؟
چه شناسی که می و نقل بهم از لب آن بت  خندان   چه خوش است
گر ببینی که   به وقت مستی لب من بر لب جانان چه خوش است
یار ساقی    و   عراقی    باقی وه که این عیش بدینسان چه خوش است
+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 19:14  توسط کرشمه  | 

لحظه دیدار-مهدی اخوان ثالث-م-امید

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 21:32  توسط کرشمه  | 

بهار-مهدی سهیلی

عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد

نو شد جهان وباز غم كهنه جان گرفت

عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد

امادل من از ستم عيد غم نهاد-

رنگ خزان گرفت.

همراه هر نسيم بهاري كه ميوزد-

توفان رنج خسته دلان ميرسد ز راه

باهر جوانه يي كه زند خنده بر درخت-

غم ميزند جوانه به دلهاي بي پناه

***

آن روزها كه چشم يتيمان خردسال-

در خون نشسته است-

هرگز بچشم مرد خردمند عيد نيست

سالي كه جاي پاي سعادت در آن نبود-

در ديدگاه مردم دانا سعيد نيست.

***

آن عيد چيست كز پي آن بيوه يي فقير-

هستي بباد داده ومحنت خريده است؟

***

آخر چگونه عيد كنم من؟ كه عيدها-

ديدم بروي بيوه زنان رنگ بيم را

آن عيد نيست روز غم و دهشت منست-

روزي كه پيش چشم-

بينم برهنه پايي طفل يتيم را

***

من شادمان چگونه زيم در سراي عيد؟-

كز هر سرا نواي غم آگين شنيده ام

دل را چگونه پر كنم از شادي بهار؟-

كز هر كرانه ام-

بس پير بينواي تهيدست ديده ام.

***

هان،اي يتيم خرد!

اي كودك غريب!

لبخند عيد بر من غمگين حرام باد-

گر با غم تو بر لب سردم نشسته است.

هان، اي كهنه جامگان!

عريان تنان شهر!

عيشم شكسته باد اگر باچنين غمي-

لبخند عيد بر لب من نقش بسته است.

***

اي مرد بينوا كه به هر عيد خانه سوز-

شرمنده در برابر فرزند بينمت!

اي مرغك شكسته پر اي بينوا يتيم!

رويم سياه باد!

دستم تهيمت،گوهد اشكم نثار تو

نوروز، چون زراه رسد همره بهار-

گريم به حال و روز تو و روزگار تو.

***

عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد.

نوشد جهان و باز غم كهنه جان گرفت

عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد-

اما دل من از ستم عيد غم نهاد-

رنگ خزان گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 21:18  توسط کرشمه  | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 17:32  توسط کرشمه  | 

نوروز از زبان بزرگان شهر و ادب پارسی: 7-عطار

هر که را ذره‌ای ازین سوز است دی و فرداش نقد امروز است
هست مرد حقیقت ابن‌الوقت لاجرم بر دو کون پیروز است
چون همه چیز نیست جز یک چیز پس بسی سال و ماه یک روز است
صد هزاران هزار قرن گذشت لیک در اصل جمله یک سوز است
چون پی یار شد چنان سوزی شب و روزش چو عید و نوروز است
ذره‌ای سوز اصل می‌بینم که همه کون را جگر دوز است
نیست آن سوز از کسی دیگر بل همان سوز آتش‌افروز است
سوز معشوق در پس پرده عاشقان را دلیل‌آموز است
هرکه او شاه‌باز این سر نیست زین طریقت جهنده چون یوز است
تو اگر مردی این سخن پی بر که فرید آنچه گفت مرموز است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 17:25  توسط کرشمه  |